خرید بک لینک

بهانههای نوشتن کم نیستند؛ داستانها گاه بهدنبال یک جمله میآیند. جملهای طلایی که در ذهن نویسنده میدرخشد و بهانهای برای نوشتن داستانی کوتاه یا بلند میشود، بهانهای که میتواند سرآغاز شعری پرشور برای یک شاعر باشد. اما در سایهی قلم نویسنده، در داستان یا رمانی خواندنی بسط مییابد.

گاهی اما داستانها از گرفتن سر رشته باریک خیالی نوشته میشوند که در کلاف به هم پیچیده افکار و باورهای آدمی گره خوردهاست. اگر گرههای ریز و درشت این کلاف سردرگم را باز کنیم گاه به سرچشمهی بسیاری از تردیدها و تشویشها، سوالات و گاهی جوابها و دردهای مشترک انسانها میرسیم. برای خوانندهی بیرون گود اما برعکس این ماجرا اتفاق میافتد، کتابهایی را میخواند که گاه انعکاس تاریکترین و ژرفترین درونیات اوست و اگر در آنها به خاطرات و دردهای مشترک برسد، برایش پسندیده و محبوب میشود و در مقیاسی فراگیر با ورود به باور تاریخی و ملی شانس ماندگاری پیدا میکند.

در این میان کتاب "مرگ عادی یک استاد معمولی" میتواند در بیان دغدغهها و حسهای مشترک انسانهای عصر حاضر نمونهی خوبی باشد. این کتاب شامل ده داستان کوتاه بوده و به قلم آقای علی خانی به رشته تحریر درآمده و توسط انتشارات لحظه یک به چاپ رسیدهاست. شخصیتهای کتاب "مرگ عادی یک استاد معمولی" کاملاً ملموساند. آدمهایی که بهنظر میرسد همهی آنچه باید، دیده و بیش از حد تصورات خود شنیدهاند. آنهایی که در فاصلهی میان دنیای سنتی و مدرن زیستهاند و بین ارزشهای متفاوت اخلاقی و باورها و تلقیهای گاه به اختیار و گاه تقدیری خود، سرگردان اند و گاه خود را در این وانفسا گم میکنند. اگر عصر حاضر را دورهی بلوغ بشریت بنامیم، تردیدهای هستی شناسانه و بحرانهای ماهیتی و هویتی را باید به عنوان چالش های گریزناپذیر پیش روی او قلمداد کنیم.

داستانهای کوتاه به جهت مختصات و مختصر بودنشان، تنها دریچهای برای دریافت تنوعی از حس های انسانی و تجربههای زیستی به روی خواننده باز میکنند. اگر یک رمان را مانند فیلمی تصور کنیم، در قیاس با آن، داستان کوتاه در حکم تصویری از یک صحنه خواهد بود و زیباییهای آن از طریق زاویهی دید نویسنده و تکنیک و سبک او در فضاسازی و ارائهی جلوههای روشنگرانه حسی و معرفتی نمودار خواهد شد.

داستان کوتاه، عموماً عرصهای برای شرح قصه و داستانسرایی نبوده و در آن ضرورتی برای دارا بودن آغاز و پایان و پیکربندیهای ساختاری کلاسیک و شناختهشدهی قصهگویی وجود ندارد. شاید به تعبیری داستان کوتاه، تصویر و روایتِ تنها یک لحظه، یک صحنه و یا حتی بسط مفهومی یک حس و یا دریافت معرفتی قابل بیان در جملهای کوتاه و آگاهنده باشند. در داستانهای کتاب "مرگ عادی یک استاد معمولی"، آنچه از اهمیت یا اولویت بیشتری برخوردار است، عناصر اصلی داستانهای کوتاه، یعنی؛ فضا و کلام است.

اولین داستان مجموعه، با عنوان "بوی ماه مهر"، ساده و پرقدرت شروع میشود. ذهن خواننده با اقتدار و استواری کلام دست و پنجه نرم میکند و با معصومیت کودکانهی آن نرم میشود و با به تناقض کشاندن رفتار سختگیرانهی والدین با این معصومت بچهگانه، ادامه می یابد. گاه کلمات بهخودی خود و در شکل خالص، و بدون توسل به تشبیه و استعاره و تنها به یاری حافظه و حس نوستالژیکشان می توانند قدرتمند عمل کنند و تاثیر عجیبی در ذهن و روح خواننده به جا بگذارند.

باید به این مهم توجه داشت که خوانندهی مدرن از مواجههی مستقیم با مفاهیم در آثار ادبی و هنری گریزان بوده و چنین رویکردی برایش به سرعت خستهکننده و ملالآور میشود. نویسندهی زیرک میداند چگونه غیرمستقیم ذهن خواننده را به بازی بگیرد، طوری که طرح سوال همراه با جواب هر دو در حین خواندن و بهعهده خواننده باشد. اینکار نه تنها او را نسبت به همراهی با داستان بیمیل نمیکند، بلکه او را در این بده بستان سرکیف میآورد و برای خواندن ادامهی داستان مشتاقتر میکند. به جرأت میتوان گفت، داستان "بوی ماه مهر" دارای این مشخصه ویژه و ارزشمند است:

"پنج، یک، چهار.پانصدوچهارده.پانصدوچهارده. پنج، چهارده، چهارده. یک، چهار. صفر، نهصدودوازده. صفر، نهصدودوازده. صفر، نه، یک، دو. صفر، نه، دوازده، پانصدوچهارده. پانصدوچهارده. حالا بگیر. نه، نه، نباید بزنی رو تکرار. کسرا، نه. باید شماره رو بگیری. صفر، نهصدودوازده رو خوب میگیری. تلفن رو بکش مامان، صدای زنه اذیتتمیکنه. بگیر. خب. نهصدودوازدهات خوبه. آفرین...پانصدوچهارده. پنج، چهارده. پنج، یک، چهار. از این به بعد رو تکرار نمیزنی مامان. رو تکرار، چی؟ ...آفرین ...نمیزنی. همیشه شمارهی آخری مال بابات نیست که. گوشی رو هم برمیداری، همهچیز رو، تعریف؟... نمیکنی....."

داستان حاصل همپیوندی تخیل و افکار نویسنده بوده، در نتیجه، شخصی و فردی است. اما برای بسط مفهومی و عمومیت بخشیدن به آن و ایجاد صمیمت و نزدیکی با خواننده، راهکارهایی وجود دارد. در کتاب "مرگ عادی یک استاد معمولی" نویسنده با استفاده از چند ترفند، داستان را به دریافتهای خواننده نزدیک میکند. انتخاب راوی "دانای کل" در اغلب داستانها یکی از این راهکارهاست که خواننده را در جایگاه ناظر و داور مینشاند. در روایت دانای کل، خواننده با احاطه بر کل داستان، آسانتر میتواند به حس "همذات پنداری" برسد و داشتن چنین حسی در ارتباط با قهرمان و فضای داستان، عامل مهمی در استقرار و ترویج منطق و ارزشهای مورد نظر نویسنده خواهد بود. برای نمونه، در داستان "مکاشفات یک رانندهی تازهکار" میخوانیم:

"شهر بیش از حد شلوغ شدهبود و دیگر رانندگی در آن لطفی نداشت. یاد فیلمهای زمان شاه میافتاد و به خلوتی خیابانها و جادههای آن روزها که ممکن بود از تهران تا شمال فقط چند ماشین ببینی، غبطه میخورد. به ندرت آن هم در پیچها، سربالایی و سراشیبی جادههای بین شهری پیش میآمد که جلو و پشت سرش ماشینی نباشد و بهنظرش این لحظات ناب، معجزههای زندگی امروز بودند و واقعیت گریزانِ آنها تنها در قابهای بستهای میتوانست ظهور پیدا کند.

حتی زمانی تصور کردهبود، اگر در بزرگراه نواب، از پل حقشناس تا تونل توحید، در آینهی عقبش ماشینی نبیند، باید در زندهبودنش تردید کند. در چنبرهی چنین خیالاتی بود که موسیقیهای عجیب و غریب کلیسایی در ذهنش اوج میگرفت و از این تصورات به هیجان میآمد و قبل از ورود به تونل، موهای تنش سیخ میشد و حسی از شکوه و افسوسهای خیامی در برش میگرفت. در تخیلات اینچنینی پیش آمدهبود حتی، اشکی هم ریخته شود و در نهایت، فضای ابرآلود ذهنیاش، با بالا کشیدن بغضآلود دماغ و بههم فشردن پلکها، برای ستردن چند قطره اشکی که ملهم از عظمت مرگآگاهی در حین رانندگی بود، از او دور شود...."

شرح جزئیات بهصورت دقیق و موشکافانه همراه با توصیفات هنرمندانه در تمامی داستانها، سبک نوشتاری آقای خانی را خاص و در سطح بالایی قرار دادهاست. گویی نویسنده ذرهبین بهدست گرفته و همهی رویدادها و ترسها و کشمکشهای درونی آدمی را در جزییترین موارد به رشته تحریر در میآورد. بیان تفصیلی جزئیات، گاه ممکن است در نظر خواننده اغراق آمیز جلوه کند. اما پرداختن به حقایقی که بسیاری از اوقات مجالی برای گفتن و یا حتی فکر کردن در بارهی آنها وجود ندارد، افشاگرانه بوده و به نوعی نشان از جسارت و در واقع شجاعت نویسنده در پرداخت درونمایهی داستانهای این مجموعه دارد.

میتوان گفت در این مجموعه، نویسنده نوعی حماقت را سوژهی اصلی داستانهای خود قرارداده و بهصورت ناگفتهای به آن میپردازد. نه به آن ترحم روا میدارد و نه محکومش میکند، بلکه تحقیرش میکند و به آن میخندند و نشان میدهد تا چه اندازه آنچه بیاصالت است میتواند بیارزش، بیهوده و غیرواقعی باشد. این حماقت که نه ذاتی، بلکه اکتسابی و اغلب ناشی از ترویج عادات و آموزشهای غلط اجتماعی است، در تمامی اعمال و حتی در احساسات آدمی بروز دارد و در داستانهای "نامهی عاشقانه " و "دختر طوسیپوش" که درونمایهی عاشقانه دارند، نمود بیشتری مییابد.

از"دختر طوسیپوش":

"او چندان هم زیبا نبود. اما از آن دخترهایی بود که سرشار از زندگیاند و همیشه بوی کودک و شیر میدهند و میتوانستهاند الهام بخش "مرا پناه دهید ای زنان ساده کامل[1]" باشند. به هر حال یک زنِ خواستنی، اگر "حقیقت گمشدهی فلسفه[2]" هم نباشد، بهراحتی میتواند انگیزهی حرکت و پاداش سرخوردگیهای انسانهای رنجور در زندگی باشد. وجود دختر طوسیپوش چنان موقتی و ناپایدار بهنظر میآمد که او جرأت نداشت با خیال راحت در بارهاش بیاندیشد. بهرغم فقدان طبع شعری، روزی نبود در وصفش شعری ثقیل و احساساتی سرهم نکند: "زنان کودکان را میزایند، چرا که چون کودکانند!"

شماره تلفن او را داشت. روزی چندبار زنگ میزد و همینکه صدایش را میشنید، بیگفتن چیزی، گوشی را میگذاشت. گاهی هم پیش میآمد شخص دیگری گوشی را بردارد. از تصور اینکه با فشار روی چند عدد میتوانست صدای او را بشنود، شگفتزده میشد و این اعدادِ در ترتیب معین را مصداق عینی معجزهی کلام مییافت.

.... حق با پدر دختر طوسیپوش بود. چرا باید او را هواییکند و مانع درس خواندنش شود. دوست داشتن بیمحابای دختر طوسیپوش، با پندار شایستگیِ "در عشق، تنها به فکر خود نبودن"، جور در میآمد و میشد نسب این عقیده را با نوعی صلاحاندیشی، فراتر از عشق برد و بویی از فضیلت مطلقِ گذر از خویشتن و مقام رضا در آن استشمام نمود. محتمل اینکه علاقهی زیادش به دختر طوسیپوش، چون تاریِ دیدِ ناشی از خیرگی در آفتاب، سبب شدهبود از درک واقعیتهای فراگیر و زیبای زندگی عاجز باشد و تاکنون متوجه وجود خواهر او نشود. خواهری که نزدیکترین موجود به او بود و بهتر از هر کسی میتوانست جایش را بگیرد."

داستان سوم این مجموعه، "مرگ عادی یک استاد معمولی" است. داستان مرگی که در کمین استاد دانشگاهی نشستهاست و زمانیکه بهغایت به او نزدیک میشود، خود را به درجهی سادگی و معمولی بودن تنزیل می دهد. داستان از دید سوم شخص روایت میشود، اما بعید به نظر نمیرسد که از ضمیر استاد برآید. قسمتی از وجود او که با غرق شدن در زیباییهای سرشار زندگی، از مواجهه با مرگی که از آن وحشت دارد، میگریزد. او نمی تواند مرگ را باور کند و درعین حقیقی بودن چنین واقعیت ژرف و روزمرهای، آن را چون خونمردگی، امری غافلگیرکننده و تکاندهنده مییابد.

"صبح روز دوازدهم تیرماه 1389، در بیمارستان "آتیه"، خانم منشی پشت پیشخوان مدارک او را تحویل گرفت. آستین تاخوردهی مانتوی خانم منشی تا کمیپائینتر از آرنجاش میرسید و با مدل موی خانم "یولیا تیموشنکو[3]"، که بافتهی کمی ظریفتر و زیبایش، چون تاجی از گل، موهای صاف جلوی سر را که با فرقی از راست تا روی شقیقهها چسبیده بود، قاب میگرفت و اینهمه، مدیون دقت هنرمندانهای بود که خانم منشی در بستن مقنعه بهکار بردهبود. گونههای گلگون، ساعدهای خوشتراش و دستهای ظریفش با لاک ناخن سبزآبی تیرهی همرنگ چشمان سرزندهاش، از تمیزی برق میزد و بوی تن و تارهای گیسوی مشکیاش که هنوز از استحمام صبحگاهی، تر بود، هالهوار در برش میگرفت و رگههایی از عطر مقاومتناپذیر وجودش را در هوای اطراف میپراکند.

....آرام و پابهپا از پیشخوان دور میشد که چشمش به عکس رنگی و بزرگی از "خسرو شکیبایی[4]" افتاد که تازه مردهبود و چون مرگ او باورپذیر نبود، اثر عکس در آنلحظه این بود که "مرگ همین نزدیکیهاست."، مرگی که تصور طنین صدای شکیبایی تا حدودی از تلخی آن میکاست و در آن بیمارستانِ بخصوص و پسِ ذهنش تا حدودی جذابش هم میکرد.

زندگی زیبا و برای دمی بعد دستنیافتنی مینمود. این موضوع که برنامهها، تصورات و قرارهای روشنی که با مرگهای نابههنگام امکان تحقق پیدا نمیکنند و معلوم نیست کجای این جهان لایتناهی جذب و یا سرگردان میشوند، ذهنش را مشغول کرد. تتمهی زندگی و حسرت خاطراتی که با پایانی قطعی و مقدر، چون خونمردگی، در آنی از زمانِ قبل از مرگ، به فشردهترین حالت ممکن در میآیند."

و اما لحن جدی نویسنده در مواقعی متناسب با درونمایهی داستان، انتقادی و طنزآمیز و نیشدار است. توجه به عینیت و واقعگرایی درتمامی داستانها، بهعنوان یک اصل رعایت شدهاست. در مقابل، برای رعایت بیطرفی، فضاسازی عمدتاً از طریق توصیف شکل میگیرد. نویسنده به فراست دریافتهاست که با توجه به درونمایهی اغلب داستانها، میبایست فضای داستان را کمی تلطیف نماید، تا واقعیتهای تلخ و روزمرهی زندگی، خواننده را دلزده نکند. در نظر گرفتن این عوامل، مانع شکلگیری فضای تلخ و اندوهبار در داستانها شدهاست. نکتهی دیگر، کنشهای حسی و توصیفات زیبا و دقیق رفتاری است که نویسنده، برای ایجاد تضادها و برجستهسازی مرز تفاوتها از آن بهره بردهاست.

در قسمتی از داستان کوتاه "خوابِ مردهها" می خوانیم:

"خیلی پیش آمده، دست و پای کودکی در حال سقوط به چاه را بگیرم. گاهی هم شاهد تقلای آنها در ته پهن چاه برای جان بهدر بردن از دست جانوران ترسناک بودهام. تعداد خیلی کمی از آنها میتوانند خود را بالای چاه برسانند. بارها با مادرم سر اینکه چرا این حفرهی وحشتناکِ پر از مار و سوسمار را نمیپوشانند دعوایم شده و همیشه مادرم زده زیر گریه. آنوقت پدرم درآمده و گفته: "هفتاد بیشتر نمیدهم. هر کاری میخواهی بکن." منم لابهکنان گفتهام: "همهاش پای من. کسی را صدا کنید تا یک درپوش بتنی مطمئن بگذارد روی چاه."

داستانهای این مجموعه برشیهایی از موقعیتها و رویدادهای به ظاهر عادی و روزمرهی زندگی است که با پرداخت دقیق جزئیات و توصیفات عالی، بهصورت موضوعاتی قابل تأمل در آمده و به طرز غیر قابل باوری ابعادی فلسفی به خود گرفتهاند. به گونهای که جریان عادی امور با روایتی خاص، ارتباط قابل درکی با وجوه اسطورهای و صور کهنالگویی زندگی پیدا کردهاند.

در سبک نوشتار این مجموعه از داستانها، نوعی اعتماد به خواننده و استنباط و استدلال او سبب میشود همه چیز در قالب جملات روشن، قصه و خط داستانی مشخص در اختیار خواننده قرار نگیرد و به او فرصت داده شود تا با تمرکز، دریافت و تحلیلهای شخصی، به عمق داستان دست یابد.

تنوع و دگرگونیهای حسی آدمها نیز در طول داستانها جالب توجه است و این همه، به تمامی به خواننده نیز منتقل میشود.
توجه به این نکته حائز اهمیت است که ارزش آدمی به اصالت اوست. بدین معنی که شایستهاست آدمی به جستجو و یافتن نغمهی وجودی خود برآید. نوایی که با نظم و هارمونی مداوم در او تکرار میشود و کمال و زیبایی وجودی برای او به بار میآورد. ارزش داستان نیز را می باید در اصالت آن جست. یک داستان خوب، بدون عاریه گرفتن از اندیشهای خاص در تلاش برای رشد و پرورش ایدهی اصلی نهفته در خود بوده و آن را در قالب کلمات و بازی با ذهن و احساس خواننده جاری سازد. در جریان درگیری ذهن و احساس خواننده، ایندو امانتی است که نویسنده آنرا در طول داستان از خواننده به امانت میگیرد و وظیفه دارد به آنها بیفزاید. احساس را پرورش و عمق دهد و ذهن را بفریبد و هر دو را به زیبایی هدایت کند. با توجه به سبک و لحن شکلگرفتهی آقای علی خانی، میتوان گفت داستانهای کتاب، همه دارای اصالتی ویژه بوده و به شایستگی گویای سبک و سیاق خاص نویسنده می باشند.

مرضیه طاوسی



[1] . از شعر "وهم سبز" فروغ فرخزاد

[2] . به نقل از پیشگفتار "فراسوی نیک و بد"، اثر نیچه

[3] . سیاستمدار و بازرگان اوکراینی که یک بار در سال ۲۰۰۵ و بار دوم از ۲۰۰۷ تا ۲۰۱۰ نخست وزیر اوکراین بود. مدل موی او معروف است.

[4] . بازیگر سینما (1387- 1323)

برچسب: نویسنده: پرهام عباسیان تاريخ: چهارشنبه 28 تير 1396 ساعت: 15:00

صفحه بندی