خرید بک لینک

"امروز، عاشورا"


به پدرم
بخش اول:
"ای کربلا چولینده، قولسوز یاتان اباالفضل"
"شاه حسین، وای حسین" معروف‌ترین جمله‌ای بود که صبح عاشورا می‌شنیدیم. آن روزها فکر ‌می‌کردم ‌می‌گویند: "شاخسی...واخسی" واقعاً هم مردم قبل از تعزیه دور میدان به گونه‌ی خاصی پا ‌می‌کوبیدند و ‌می‌گفتند: "شاخسی، واخسی...شاخسی، واخسی." اسم مراسم هم همین بود و ‌می‌گفتند، بیایید برویم "شاخسی، واخسی." بعد از "شاخسی، واخسی"، شبیه‌خوانی شروع ‌می‌شد و تا مدت‌ها، مهمترین اتفاقی بود که ‌می‌توانستم تصور کنم.
شب تاسوعا، ذخیره‌ی شال، روسری و سربندهای زنان را که از نذر‌های سال قبل مانده بود کف مسجد ‌می‌ریختند و شبیه‌خوان‌ها، از یاران امام و مخالف‌ها، هر اندازه که برای اجرای نقش‌شان لازم داشتند بر‌‌می‌داشتند. سبز و مشکی‌ها مال یاران امام، قرمز و نارنجی‌ها مال یزیدیان، زرد و کِرِم‌ها هم مال حُر و سپاهیانش. البته چون شال، روسری و سربندهای نو، اغلب در طول سال برای پوشش بخشی از هزینه‌های مسجد فروش ‌می‌رفتند، باقیمانده‌ی آن‌ها چندان مرغوب نبودند و کفاف هم نمی‌دادند و شبیه‌خوانان از خانه و همسایه‌ها، سربندهای زنان را امانت ‌می‌گرفتند. همسایه‌ها هم اغلب استقبال ‌می‌کردند و با اخلاص، در آن دنبال ثواب و گشایش مشکلی بودند.
شمشیرها را از چوب‌های ساده می‌ساختند و تنها انتهایشان برای شباهت به قوس شمشیرهای واقعی، پَخ ساده‌ای ‌می‌خورد و یک لبه‌اش را قرمز ‌می‌کردند و نفوذ رنگ در بافت متخلخل چوب، حالتی به آن ‌می‌داد که انگار شمشیر فلزی قدیمی ‌و کُندی است که تازه سر کسی را با آن بریده‌اند. قسمت پائین‌اَش را هم با چاقو به‌شکل دسته‌ی شمشیر ‌می‌تراشیدند.
اولین‌بار که در اطراف ما نجّاری راه افتاد و شمشیرهای چوبی را با ارّه و دستگاه تراشیدند، اصالت شبیه‌خوانی در ذهنم دچار تزلزل شد. چندین سال بعد هم که لباس‌های ویژه به بازار آمد و سربندهای رنگارنگ زنان جمع شد، به زعم من شبیه‌خوانی برای همیشه روح خود را از دست داد.
اطراف زمین باز و بزرگی در کنار محله، مردم در چندین ردیف پشت سر هم ‌می‌ایستادند تا شبیه‌خوانی شروع شود. صبح زود همه ‌می‌رفتند تا جای خوبی گیرشان بیاید. مثل الان نبود که سر کوچه‌ای حقیر، برای آوردن تماشاگران، حتی دنبال بچه‌های پیش دبستانی باشند. شبیه‌خوانی‌ها کم تعداد اما باشکوه بود.
قبل از این‌که مسجد محله‌ی ما ساخته شود، مراسم محرم، در خانه‌ی آقایی به اسم مشهدی یعقوب برگزار ‌می‌شد. مرد بلند‌قد و خوبی بود و از چند روز مانده به ماه محرم تا اربعین، خانه‌اش برای زنجیر و سینه‌زنی، تمرین شبیه‌خوانی و‌... در اختیار مردم بود. خودش هم سردسته‌ی زنجیرزنان بود. ملّت کنار زن و بچه‌هایش وول ‌می‌خوردند. دو تا از دختران‌‌‌اَش هم که بور و زیبا بودند، در همین اوضاع، هوایی شدند و شوهر کردند و یکی از اعضای سابق شورا و نمایندگان فعلی شهر در مجلس هم، پسر یکی از همین دخترهاست.
سال‌ها بعد مسجد محله‌ی ما ساخته شد. تقریباً شبیه ساخت مسجد‌النبی در فیلم "محمد رسول‌الله" مصطفی عقاد بود. به‌نظرم مسجد بسیار بزرگ بود و حد و حدودی نداشت. اولین‌بار بود تیر و ستون آهنی ‌می‌دیدیم و جوش‌کاران بالای ستون‌ها، با ماسک روی صورت، عجیب‌تر از اسپایدرمن‌های فعلی بودند. در ساختمان نیمه‌ساز مسجد که، تکمیل آن سال‌ها طول کشید، و جای در و پنجره‌اش را آجر چیده بودند تا بچه‌ها داخل آن نروند و کارهای بد نکنند، بازی ‌می‌کردیم و با برچسب‌ قوطی‌ کبریت‌های چوبی برای هم درجه ‌می‌چسباندیم. شب‌ها داخل پایگاهی که درگوشه‌ای از مسجد ناتمام بصورت موقت درست کرده بودند و صندوقی که تعدادی کتاب داخلش بود سرک ‌می‌کشیدیم. چیزی بر نمی‌داشتیم. اما بی‌اجازه داخل شدن و در تاریکی صندوق را باز کردن و لمس کتاب‌ها، حس خاصی داشت که نمی‌شد از آن گذشت.
مجری ‌می‌گوید: "از قدیم و جدید، آن‌هایی را که پای بساط حسین(ع) در مسجد عباسیه‌ی 2 بوده‌اند و اسیر خاک شده‌اند با صلوات یاد کنید." در محله‌ی ما دو طایفه بودند. هر کدام مسجدی ساختند که اتمام‌شان خیلی طول کشید. اسم هر دو را هم گذاشتند عباسیه. مدت‌ها سر این موضوع که عباسیه‌ی واقعی کدام است، و البته بسیار بدیهی بود که عباسیه‌ی واقعی مسجد ما باشد، بحث بود. آخرش هم اوقاف وارد ماجرا شد و مساجد را به قید قرعه شماره‌گذاری کرد و در کمال تأسف و ناباوری مسجد محله‌ی ما شد عباسیه‌ی 2.
با داربست، فضایی برای شبیه‌خوانی درست کرده‌اند و تعداد کم‌شمار مردم محله، پشت داربست‌ها ایستاده و یا نشسته‌اند. مجری ‌می‌گوید: "اگر مریضی دارید که دکتر جواب‌کرده، نگران نباشید، امام حسین(ع) که جواب نکرده." باران نم نم ‌می‌بارد. با قطرات بسیار ریز و اِسپری مانند. آفتابِ تنبل، مثل اغلب همشهری‌های ما، چنان وانمود ‌می‌کند دارد زور ‌می‌زند تا از زیر ابرها بیرون بیاید که انگار، کاری جز تابیدن هم دارد. این منت گذاشتن بی‌خودی، غیر از خودِ همشهری‌های ما، در طبیعت و اقلیم‌ شهر هم هست. در راننده‌های ‌اتوبوس‌ و قبل از آن در راننده‌هایِ مینی‌بوس‌اَش‌ هم بود که همه از اهالی روستای ثمرین بودند. همان‌ها که‌یک شب با پنجاه اسب سوار آمدند و کشته‌های به دار آویخته‌ی خود را که کار دموکرات‌های آذربایجان بود با خود بردند. در باره‌ی این کشته‌ها ‌می‌گویند، همزمان که "پیشه‌وری" پشتِ گوشی ‌می‌گفته، اعدام‌شان نکنید، روی اغراض شخصی آن‌ها را اعدام کردند و با آن لهجه‌ی ویژه‌ی همشهری‌های ما به پیشه‌وری گفتند: "متأسفانه دیر شد!"
مجری دارد روایات احساس‌انگیز تعریف ‌می‌کند و نتایج به‌روز و کاربردی هم از آن‌ها ‌می‌گیرد تا ایمان جمع را برای ماندن پای بساط شبیه‌خوانی تقویت کند و البته امیدی هم به‌کشاندن آن‌هایی‌که هنوز داخل خانه‌هایشان هستند، به مراسم دارد.
مجری خودش هم احساساتی ‌می‌شود و گریه ‌می‌کند. آفتاب از زیر ابرها بیرون ‌می‌آید و باران تمام ‌می‌شود. آفتاب سوزانی‌ای دارد که مناسبِ تا د‌می‌‌پیش منت گذاشتنش برای بیرون آمدن از زیر ابرها نیست. مجری رو به قبله ‌می‌ایستد و از خدا ‌می‌خواهد این جمع، بی‌آمرزش از دنیا نروند.
فضای شبیه‌خوانی در پائین با داربستی به ارتفاع هشتاد سانتی‌متر و در بالا و ارتفاع ساختمان‌ها با پارچه‌نوشته‌هایی تعریف شده. سمت یزیدیان به رنگ قرمز، سمت یاران حسین(ع) به رنگ سبز و دو طرف دیگر میدان به رنگ سیاه. مردی که سال‌ها پیش نقش شمر را بازی ‌می‌کرد و من همیشه شمر واقعی را با قیافه‌ی او تصور ‌می‌کنم، پارسال مُرده. از چند سال پیش هم زمین‌گیر بود و فقط دور میدان ‌می‌چرخید و کارگردانی ‌می‌کرد.
او با سربندهای سرخ و نارنجی و گلدار زنان، خود را ‌می‌آراست و پوتین سربازی پا ‌می‌کرد و بسیار برازنده به‌نظر ‌می‌آمد. بعد از این‌که سر لج و لجبازی یک‌سال شبیه‌خوانی را کنار گذاشت، سکته کرد و دلیل آن را همین دوری از تعزیه‌ی ‌امام حسین(ع) ‌می‌دانست و مدام استغفار ‌می‌کرد. او در تمام سال‌های شمری خود، وسط شبیه‌خوانی به حال امام ‌می‌گریست و از این بابت شمر محبوبی به‌شمار می‌آمد.
"عمر سعد" هم سیگاریِ تیری بود با ته‌ریش سیاهِ سیاه و لُپ‌های چنان گود که انگار عمداً آن‌ها را از داخل مکیده باشد تا روزی به هم برسند. با آن‌که صدایش مادرزاد گرفته بود و با آب‌جوش هم به سختی بالا ‌می‌آمد، اما مناسب‌تر از او کسی را برای نقش عمر سعد ندیده‌ام. از کجا معلوم خودِ عمر سعد هم صدایش چنین نبوده.
بخش دوم:
کنار تیر برق سرکوچه که مردم زباله‌هایشان ‌می‌گذارند، بوته‌های ظریف و زیبای علف و سبزه روئیده. زنی هم پلاستیکی زباله همان‌جا ‌می‌گذارد و پیش من ‌می‌آید. سلام و علیک ‌می‌کند و ‌می‌خواهد برای دامادش کاری پیدا کنم. مُصر است که شام و یا ناهاری مهمانش باشم. هنوز یادش است، سال‌ها پیش از آش‌اَش تعریف کرده‌ام. ‌می‌گوید: "از اون آش‌ها هم درست ‌می‌کنم برات." تشکر ‌می‌کنم و او هنوز اصرار ‌می‌کند. بالاخره کوتاه ‌می‌آید و من باز از او تشکر ‌می‌کنم. ظاهراً ‌‌ناراحت و در واقع با کمی‌‌ هم خوشحالی شاید، از من دور ‌می‌شود و به جمع زنانی که مشغول تماشای تعزیه هستند، ملحق ‌می‌شود.
این همان زنی بود که وقتی سریال "سلطان و شبان" برای اولین‌بار از تلویزیون پخش می‌شد، خیلی از او خوشم ‌می‌آمد. شوهرش سرباز بود و از طرف او برایش نامه ‌می‌نوشتم. از آن نامه‌ها که "اگر از احوالات ما خواسته باشی، سلامتی حاصل و برقرار است و جای نگرانی نیست، جز دوری شما و...‌ ."
شال سفید با گل‌های صورتی و طرح‌هایی که اسم‌شان را نمی‌دانم داشت که برای زن جوان و با طراوت و تمیز و کمی‌‌تُپل با موهای سیاه پرکلاغی و سینه‌های نسبتاً درشت، بسیار ‌می‌آمد و زیبایی‌اَش را دوچندان ‌می‌کرد. من او را که تا چند‌سال به‌جای اسمش، "عروس" صدایش ‌می‌زدند، سلطان‌بانو تصور ‌می‌کردم که همه‌ی مردان دربار دل در گرو عشق‌اَش دارند و با چنین خیالاتی خودم هم عاشق او ‌می‌شدم و از این‌که برای نوشتن نامه مرا پیش خود ‌می‌برد، نسبت به دیگر رقبای خیالی، اما در ذهنم بسیار جدی، امتیازی برای خودم قائل بودم. حالا او با چادرِ سیاه، مثل بقیه زنان، در انبوه آن‌ها گم می‌شود و دیگر قابل تشخیص نیست. به پلاستیک‌های زباله‌ی تلنبار شده پای تیر برق نگاه ‌می‌کنم و بوته‌های ظریف علف و سبزه‌ای که در پسزمینه‌ی زباله و سیمان، اغواگری معصومانه‌ای دارند.
مجری ‌می‌گوید: "آن‌هایی‌که سن‌شان کمتر از پنجاه است، لطفاً از روی صندلی‌ها بلند شوند." با شنیدن "مجری"، امیدوارم ذهن‌تان سراغ مجری‌های تلویزیونی یا جُنگ‌های شادی و برنامه‌های به درد نخوری که توی پارک‌ها برگزار ‌می‌شود، نرود. یاد نقال قهوه‌خانه‌ها و شاهنامه‌خوانی‌ها و نمایش‌های رو‌حوضی هم نیفتید. اینجا مجری مرد ساده‌ای است که به‌زحمت ‌می‌تواند حرف‌های عادی‌اش را هم بزند و تنها از سر ارادت و علاقه‌ای که به موضوع دارد، میکروفن به دست از دو روز قبل بساط برگزاری تعزیه را با کمک مردم محل آماده ‌می‌کند و روز عاشورا هم مراقب است چیزی کم و کسر نباشد. دستیارانی هم از بچه‌های 5 تا پیرمردهای 77 ساله دارد که انگشت شمارند. اما با جان و دل کمکش ‌می‌کنند.
کسی از جای خود تکان نمی‌خورد. مجری سراغ تک‌تک‌شان ‌می‌رود و از آن‌هایی که جوان و کم سن و سال هستند خواهش ‌می‌کند صندلی‌ها را برای افراد مُسن خالی کنند. البته هنوز تعداد پیرمردها به تعداد صندلی‌ها نرسیده و نگرانی مجری کمی ‌‌بی‌مورد به‌نظر ‌می‌رسد.
صدای طبل‌ها و سنج‌ها بلند ‌می‌شود و صدای نی هم در بین آن‌ها جلوه‌گری ‌می‌کند. نوازنده‌ها همه ‌آماتور هستند. اما صداها اثرگذارند و مناسب عاشورا و جمع دورِ میدان. گروه موسیقی با پیش‌درآمدی که ‌می‌نوازند مستقر ‌می‌شوند و بخشی از صندلی‌های طرف مخالف‌خوان‌ها را اشغال می‌کنند و نگرانی مجری از پر شدن صندلی‌ها بالا می‌گیرد.
آن‌جا که زن‌ها نشسته‌اند، با سنگ و خاک و نی و شاخه‌های خشکیده، چیزی شبیه برکه ساخته‌اند و کمی‌‌آب و رنگ قرمز هم کف آن ریخته‌اند که مثلاً فراتِ خون‌آلود است.
مجری به روح پدرِ کسی که ‌یکی از دستیاران اصلی و همیشه پای کار است، صلوات ‌می‌فرستد و من تازه متوجه مرگ پدر او ‌می‌شوم. مرد ریزه‌میزه با پوست صورتِ متخلل و زنی که هیکلش دو برابر خودِ او بود. بر‌خلاف تصور همه که گمان ‌می‌کردند موقع دعوا، زن، شوهرش را بلند ‌می‌کند و روی طاقچه ‌می‌گذارد و او هرچه تقلا ‌می‌کند پایش به زمین نمی‌رسد، زن شوهرش را دوست داشت و از او حساب ‌می‌برد.
از دورِ صدای مخالف‌خوانی ‌می‌آید که دارد به محل تعزیه نزدیک ‌می‌شود. صدای طبل‌ها آرام آرام به استقبالش بلند ‌می‌شود. مجری از ساکنان خانه‌های اطراف تقاضا ‌می‌کند که آب‌جوش و چایی آماده داشته باشند. مردی که در جوانی نقش "اَزرق" را داشت، حالا در قامت "شِمر" وارد ‌میدان می‌شود. این مرد سال‌ها پیش برادرش شهید شد و وقتی خیلی جوان بود با زن او ازدواج کرد. دوران کوپن ارزاق که نانوا و شرکت نفتی بودن، آرزوی هرکسی بود، آن‌ها نانوایی داشتند. حالا هم که نام و نانی تویش نیست، باز نانوایی دارند. موهایش دارد سفید ‌می‌شود. پدرش که خمیر نان چنگ ‌می‌زد و با یقه‌ی همیشه‌باز، بلند‌بلند ‌می‌خندید، مدت‌هاست مُرده. او به طبال‌ها ‌می‌گوید که خوب بنوازند تا امروز خون حسین(ع) و یارانش ریخته شود و در این هنگام صدای نی به نشان مظلومیت حسین(ع) و یارانش از بقیه پیشی ‌می‌گیرد و در ادامه، طبل‌ها هم صدایشان بلند ‌می‌شود.
"جماعت!، آدیم‌دیر شِمر ذی‌الجوشن...رئیسِ قومِ عُدوانم..."
شمر ‌می‌گوید: "اگر لازم شود امروز ‌می‌تواند پیامبر را هم بکُشد و افلاک را به زمین آورد." از طبال‌ها ‌می‌خواهد یاری کنند تا حسین(ع) با شمشیر از اسب به زمین افتد و گوشواره‌های دختران با شلاق کنده شود. طبل‌ها بلندتر نواخته ‌می‌شوند و صدای نی را خاموش ‌می‌کنند. او در مدح کسانی که به حسین(ع) توجه دارند، شعری ‌می‌خواند و صلواتی برای پیامبر(ص) و فرزندانش ‌می‌فرستد.
بخش سوم:
زنان گوشه‌ی دیگری از میدان را پُر ‌می‌کنند. حالا "عمر‌سعد" هم ‌می‌آید. او که پسرِ حُر سابق و نوه‌ی دختریِ مشهدی یعقوبِ مرحوم است، در آخر دیالوگش خطاب به طبال‌ها ‌می‌گوید: "نمی‌گویم نزن، گویم بزن، آهسته، آهسته." بازیگران سابق نقش شمر و عمر سعد مُرده‌اند. شمر سال گذشته و عمر سعد، سال‌ها پیش. بعد از شمر حالا نوبت عمر‌سعد است که با رجزخوانی قدرت نمایی و مبارزه جویی کند.
با جمله‌ی "اباالفضلی شجاع دیلر، یالان سوز دور، حکایت دور." متوجه "مارید"، یکی دیگر از مخالف‌خوان‌ها ‌می‌شویم که نقش آن را در گذشته مردی شبیه نجیب‌الله، هفتمین رئیس جمهور افغانستان، بازی ‌می‌کرد که سبیل‌های بوری داشت و تن سفید و تُپلش خیلی زود عرق ‌می‌کرد. او و پدرش، با دو دختر ترگل ورگل ازدواج کرده ‌بودند و اولین پدر و پسر باجناقی بودند که در زندگی‌ام دیده بودم.
تا "حرمله" می‌آید صدای بلندگوهای چندین شبیه‌خوانی دیگر هم که به فاصله‌ی نه چندان زیاد از این‌جا برگزار ‌می‌شود، مثل پارازیت در هم ‌می‌رود. او هم مثل سایر شبیه‌خوان‌ها جور خاصی راه ‌می‌رود و انگار سوار اسب است و نقش خود و اسب را یک‌جا بازی ‌می‌کند. یاد ساقه‌‌های دراز آفتاب‌گردان‌ ‌می‌افتم که جای اسب، سوار ‌می‌شدیم و هرکس آن را نداشت، پیاده به حساب ‌می‌آمد. هم سرعت دویدنش کمتر از بقیه بود و هم واقعاً زودتر از سایرین خسته ‌می‌شد. حرمله از طبال‌ها ‌می‌خواهد بهتر بنوازند و مخالف‌خوان‌ها مدام به هم وعده‌ی مُلک ری و خراسان و تبریز و شیراز و اصفهان را ‌می‌دهند.
بچه‌هایی که زمانی نقش لشگریان شمر و عمر‌سعد را داشتند و به آن‌ها "لال‌شُمُر" ‌می‌گفتند و دون‌ترین نقش در شبیه خوانی بود، حالا ریش و موهایشان جو و گند‌می ‌‌است و مکالمه[1]‌ای دارند و دیالوگی.
حالا حسین(ع) و یارانش هم که ما به آن‌ها ‌می‌گفتیم "امام‌ها"، وارد می‌شوند. یاران امام‌ و شمری‌ها به هم سلام ‌می‌دهند و حُر به ‌امام ‌می‌گوید: "کربلا نرو." و حتی این‌که "ما باید پشت سر شما نماز بخوانیم." شمری‌ها و یاران امام، اول از هم تعریف ‌می‌کنند و امیدی برای صلح و آشتی در دل تماشاگران پیدا می‌شود. اما کم‌کم تهدیدهای نر‌می‌ در دیالوگ‌ها پیدا‌‌ می‌شود.
از وقتی من بچه بودم حُر یک دیالوگ ناقصی داشت که چند کلمه از اولش افتاده بود. هنوز هم ناقص است و به همان شکل چهل سالی است که مردم ‌می‌شنوند و در ذهن‌شان حک شده.
با جدی‌تر شدنِ تهدیدها، پای عباس(ع) هم به ماجرا باز می‌شود و کشاکش اولیه‌ای بین حُر و یاران زردپوش‌اَش و عباس(ع) و اکبر و قاسم در ‌می‌گیرد. زینب(س) به هم ‌می‌ریزد، که: "‌اینجا کجاست و چرا باید اینجا باشیم؟" حسین‌(ع) می‌گوید: "اینجا کربلاست. دشتِ بلا و پایان کارِ ما. این‌جا خون من و یارانم ریخته ‌می‌شود." زینب(س) کماکان از فلسفه‌ی حضورشان در کربلا ‌می‌پرسد و عباس(ع) او را آرام ‌می‌کند.
حالا دور میدان پُر شده. یک طرف مردان و طرف دیگر زنان. حُر دچار تردید شده و دارد با شمر و عمر‌سعد بحث ‌می‌کند. میان شمر و عمر‌سعد هم گفت و گوها بالا ‌می‌گیرد.
- اگر این‌کاره نیستید بروید کنار
- از جنگ با حسین(ع) درگذر
- کنار بایست و نگاه کن. یا از زاده‌ی سفیان و ملک ری و طبرستان دست بکش و لشگر را تسلیم من کن. یا جز جنگ راه دیگری نیست.
عمر‌سعد از فضیلت‌های امام و یارانش ‌می‌گوید و آن‌ها را شرط مسلمانی ‌می‌داند. شمر ‌از این‌که: "دین و‌ این چیزها به‌کار نمی‌آید. حواس‌اَت به طبرستان و ری باشد." او در نبوت و ختم آن تردید روا ‌می‌دارد و به عمر‌سعد توصیه ‌می‌کند که عاقل باشد. عمر‌سعد به شمر لعنت ‌می‌فرستد. اما آشکارا کوتاه‌ آمده. شمر مظاهر دین را یکا‌یک ‌می‌شمارد و انکار ‌می‌کند و نهایتاً از عمر‌سعد ‌می‌پرسد:
- حالا اگر بهشتی هم در کار باشد، آیا به ما چیزی ‌می‌رسد؟
- نه
- از رحمت پیامبر(ص) و بخشش خدا چی؟
- نه چیزی به ما نمی‌رسد
- پس فکر چی هستی ابله؟
عمر‌سعد که کم آورده، حالا به نامه‌ای از ابن زیاد اشاره ‌می‌کند و در ادامه با شمر هم‌رأی ‌می‌شود و سراغ حسین(ع) ‌می‌رود و ‌می‌گوید: "اوضاع جدی‌تر و خطرناک‌تر از این حرفاست. اصلاً ‌می‌دانی سر مسلم چه آمد؟"
بین عمر‌سعد و امام بحثی در ‌می‌گیرد. عمر‌سعد اعلام ناگزیری ‌می‌نماید و نمی‌تواند با امام کنار بیاید: "‌می‌دانم فرزند پیامبر و زهرایی (و در این‌جا عمر‌سعد می‌زند زیر گریه و صدای ناله‌ی مردم هم بلند می‌شود)...دلم به حال زینب ‌می‌سوزد. اما زندگی و اموال و دارایی و جایگاه من را هم در نظر داشته باشید."
شمر ‌می‌گوید استخاره‌ای‌کرده و ‌می‌خواهد امان‌نامه‌ای به عباس(ع) بفرستد. اما عباس(ع) نمی‌پذیرد و ‌می‌گوید او علمدار حسین(ع) است. بازیگر نقش عباس(ع) قد بلندی ندارد. سبیل دارد و ته‌ریش و عینکی قاب‌فلزی که زیر نور خورشید، شیشه‌ی آن تیره می‌شود. بیشتر به‌خاطر صدایش عباس شده تا قد و قامت‌اش. حتی به‌نظر پیرتر از بازیگر نقش امام حسین(ع) ‌می‌آید و پذیرفتنی نیست، سردار درخوری برای او باشد.
دیالوگ‌هایش را هم، جای تصنیف در قالب آواز ادا ‌می‌کند و تا حدودی بازیگر نقش شمر را از دادن امان‌نامه نااُمید ‌می‌کند. شمر ‌می‌گوید: "عباس، خود را به دردسر نینداز." عباس(ع) او را لعنت ‌می‌فرستد. شمر هم می‌گذارد و می‌رود.
از صبح تا حالا چهار پنج تا خُرما خورده‌ام. هر چقدر بگویی: "ممنون، مرسی..."، فکر ‌می‌کنند داری تعارف ‌می‌کنی و خودشان خُرما را بر‌‌می‌دارند و دستت ‌می‌دهند.
آن‌که نقش عباس(ع) را دارد، آب‌جوشی ‌می‌خورد تا صدایش نگیرد. مادرم چهارپایه‌ای برایم ‌می‌آورد. عمر‌سعد مصمم به جنگ شده و سراغ طبال‌ها رفته است. پدرم چایی به دست سر ‌می‌رسد. به من تعارف ‌می‌کند. من چایی نمی‌خورم اما مجبور ‌می‌شوم چهارپایه را به او بدهم. پدرم روی چهارپایه ‌می‌نشیند و چایی‌اَش را ‌می‌خورد.
حالا حُر و برادر و یارانش که قصد دارند مقابل عمر‌سعد و شمر بایستند درگیر جنگ با آن‌ها ‌می‌شوند. قدیم‌ها ‌می‌گفتند، دستمالی را که حسین(ع) روی زخم سر حُر بسته بوده را موقع نبش قبر باز ‌می‌کنند و بعد از هزار سال از محل زخم او خون جاری ‌می‌شود.
پدرم دارد گریه ‌می‌کند. طبل‌ها با ضربه‌های ریز ‌می‌لرزند. پدرم کتابی چاپ‌سنگی در باره‌ی واقعه‌ی‌ کربلا دارد با نقاشی‌های شبیه نسخه‌های قدیمی‌شاهنامه. دیالوگ‌های تعزیه‌خوانی‌های محله را او از همان کتاب درآورده. جوان‌ترکه بود او نقش امام و برادر بزرگم نقش عباس را داشت. حالا پدرم ریش سفید و مجلس‌گردان است.
اوقاف بعد از چهل سال مقاومت اهالی و هئیت امنا، یک تقدیرنامه به پدرم داده و دست گذاشته روی مسجد. حالا نمی‌دانند تقدیرنامه کجاست و دست کیست. پدرم چند روزی است که ‌می‌خواهد عکس جدید بیندازد. اهالی خانه از او ‌می‌پرسند عکس ‌می‌خواهد چی‌کار؟ پدرم با تعلل ‌می‌گوید: "‌می‌خواهم بزرگ کنم برای وقتی که نباشم." عروس و نوه‌ها به او ‌می‌توپند که این چه حرفی است. حتی نازنین‌زهرا که‌ امروز دوساله شده، با تقلید از دیگران ‌می‌گوید: "عکس ‌می‌خوای چی‌کار!"
پدر هیچ نمی‌گوید. وقتی اصرار همه را ‌می‌بیند، ‌می‌گوید: "اصلاً عکس نمی‌خوام." از کیفش عکسی در ‌می‌آورد و ‌می‌گوید، همین را بزرگ ‌می‌کنم. از برادرها، یکی که سابق عکاس بوده ‌می‌گوید این مناسب نیست. نیاز به روتوش دارد. برادر دیگر ‌می‌گوید: "با عکس‌های دیجیتالی دیگه روتوش نمی‌زنن." آن که عکاس بوده به پدر ‌می‌گوید: "فردا بیا در مغازه بریم عکس بگیریم." برادر دیگر ‌می‌گوید: "امشب سر و ریش‌اَت را اصلاح ‌می‌کنم فردا برو عکس بگیر." دوباره همه ‌می‌پرسند، عکس برای چی؟ برادری که ‌می‌خواهد سر و ریش پدر را اصلاح کند ‌می‌گوید: "‌می‌گه ‌می‌خوام بزرگ کنم برای وقتی که نباشم." مادر سرش پائین است و چیزی نمی‌گوید. او حدس ‌می‌زند پدرم راستش را ‌نمی‌گوید و موضوع بی‌ارتباط با تقدیرنامه‌ی اوقاف نیست. انگار پدرم زیاد هم از تقدیرنامه بدش نیامده و ظاهراً عکس را برای الصاق در تقدیرنامه لازم دارد. بعید هم نیست، تقدیرنامه‌ی گم شده‌، پیش خودش باشد.
دختر‌دائی‌که شوهرِ بسیار شوخ‌طبعش را شبی که خانه‌ی دخترش مهمان بوده، وقت خواب، داماد دیوانه‌اش با کوبیدن وزنه‌های بدن‌ساری بر صورتش، کُشته، ‌می‌گوید: "شهرداری هم دست گذاشته روی گورستان محله. ‌می‌ترسم تا ما بمیریم گوری هم پیدا نشه...والا" و قاه قاه ‌می‌خندد.
بخش چهارم:
سال‌ها پیش نقش عمر‌سعد و حُر را دو برادر بازی ‌می‌کردند و من گمان ‌می‌کردم عمر‌سعد و حُر واقعی هم برادر بوده‌اند.
حالا مجری وسط ‌می‌آید و ‌می‌گوید: "التماس دعا کرده‌اند. سه بار بگوئید یا اباالفضل، یا اباالفضل، یااباالفضل."
در شهر ما ابوالفضل(ع) و امام حسین(ع) جایگاه خاصی دارند و روزی در مسجد اعظم و سالگرد شهادت امام علی(ع)، مردم آن‌طور که باید، گریه نمی‌کردند، مداح ‌گفت: "این علی(ع) پدرِ همان حسین(ع) است" و زاری حضار اوج گرفت.
حُر و یارانش شهید شده‌اند. حالا علی اکبر به میدان ‌می‌رود. التماس سکینه و زینب هم اثرگذار نبوده. شمر او را به پیامبر تشبیه ‌می‌کند و علی اکبر را یوسف دوران ‌می‌نامد و ادبش را ‌می‌ستاید. همچنین او را عیسی ‌می‌نامد و موسی بر طور سینا.
جماعت تعدادشان زیاد شده و در چندین لایه پشت سر هم ایستاده‌اند. البته تعداد زنان بیشتر است. امام‌‌خوان‌ها صدای خوبی دارند. حسی بودنِ متن‌های‌‌ یاران حسین(ع)، باعث ‌می‌شود، امام‌خوان‌ها، کمی ‌به آن‌ها ‌کش‌و‌قوس بدهند و همین موضوع گاهی سبب می‌شود، مانورهای صوتی‌شان خارج ‌بزند. مخالف‌خوان‌ها هم که دیالوگ‌هایشان را فریاد ‌می‌زنند.
باد ملایمی ‌‌شروع شده. زیرِ آفتاب، داغ و سایه، سرد است. بخش‌هایی از موسیقی بوی پیراهن یوسف، نی‌نوا، سریال مختار و فیلم روز واقعه به تناوب فضا را به قدر کافی حسی ‌می‌کند و مجری با استفاده از فرصتِ پیش‌آمده، پیام‌های میان برنامه‌ای ‌می‌دهد.
اکبر(ع) ‌می‌گوید: "مگر در اسلام ‌می‌شود بر فرزندان پیامبر(ص) شمشیر کشید و سرشان را برید!؟" و متأسفانه انگار ‌می‌شود. کسانی‌که با نام دین، بنیان‌گذاران و پیشروان آن را سر بریدند و بر اموال و خانواده‌هایشان دست‌درازی کردند.
حالا نی‌نوای علیزاده فضا را پُر ‌می‌کند. بعد هم بوی پیراهن یوسف. کار اکبر(ع) تمام است. پرچم‌های دور میدان و نی‌های فرات در باد تکان ‌می‌خورند. شمر ‌می‌آید و به روح همه‌ی شبیه‌خوانان و هئیت امنای درگذشته‌ی قدیم و جدید مسجد، جوانی‌که تازه در تصادف مُرده و روح شمر سابق که جامه‌ی نقش‌آفرینی‌اش را به او داده، صلوات ‌می‌فرستد.
از نماز ظهر گذشته، ‌اما واقعه هنوز به نیمه هم نرسیده. گویا حوادث چندین روز منتهی به عاشورا هم در همین مراسم خلاصه ‌می‌شود. البته عقب‌کشیدن ساعت هم در طولانی شدن آن بی‌اثر نیست. صدای زینب(س) سر نعش اکبر(ع) شنیده ‌می‌شود و شانه‌های شمر با گریه تکان ‌می‌خورَد. دیگر نوبت قاسم(ع) است. حسین(ع) ‌می‌گوید: "تو امانت برادرم حسنی." و کلی بحث ‌می‌کنند. اما حسین(ع) مجاب ‌می‌شود او را راهی کند.
نمی‌شود از ناهار ظهر عاشورا گذشت. سراغ غذایی ‌می‌روم که برای من بی‌نظیر است. یک پرس ‌می‌خورم. یک پرس دیگر هم ‌می‌کشند. مادرم ‌می‌داند چه اندازه ‌این غذا را دوست دارم و اصلاً فکر این نیست که ممکن است سیر شده باشم.
وقتی بر ‌می‌گردم، نوبت عباس(ع) رسیده. او با حسین(ع) و زینب(س) صحبت می‌کند. حسین(ع) و زینب(س) دارند کم‌کم راضی ‌می‌شوند که عباس(ع) برود.
عباس(ع) ‌می‌خواهد برود. سکینه(س) مانع می‌شود. او در جریان بحث زینب(س) و حسین‌(ع) با عباس(ع) نیست. باد شدیدتر شده و موسیقی و صدای تعزیه‌خوانان با باد در هوا پخش ‌می‌شود و به سر و صورت تماشاگران ‌می‌پاشد:
- صداهای سبز
- صداهای سرخ
- صداهای مشکی
عباس(ع) که برود نوبت عبدالله و طفلان مسلم ‌می‌رسد و بعد خیمه‌ها را آتش ‌می‌زنند و شب هم، شام غریبان است. زینب(س) ‌می‌آید که سکینه‌(س) گمان نکند همه‌چیز را از پیش بسته‌اند. عباس(ع) ‌می‌گوید، تقدیر او کفن پوشیدن است و اصرار سکینه(س) دلش را به درد‌ آورده‌است. حالا زینب(س) هم مصر ‌می‌شود عباس(ع) بماند. عباس(ع) مجبور ‌می‌شود باز از او هم دلجویی‌کند.
اینجای شبیه‌خوانی، زینب(س)، سکینه(س) و عباس(ع) دیالوگ‌هایی را همسرایی می‌کنند که بسیار اثرگذار و حس‌انگیز است. رسیدن به این شیوه از بیان به لحاظ زیبایی‌شناسی قابل تأمل است و برای محله‌ی ما فاخرانه به‌نظر ‌می‌آید. به لحاظ مفهو‌می ‌‌هم نشانگر تقدیری است که یاران امام ناخواسته و دسته‌جمعی به آن تن ‌می‌دهند. موضوعی‌که تماشاگران را به نقطه‌ی جاری شدن حسی ‌می‌رساند و خیلی‌ها با صدای بلندگریه ‌می‌کنند.
عباس(ع) برای خدا‌حافظی پیش حسین(ع) ‌می‌رود و او را پادشاه عرب ‌می‌خواند. عباس(ع) ‌می‌گوید، طفلان حرم تشنه‌اند و طفلان ‌می‌گویند، ما تشنه نیستیم. نرو.
عباس رو به تماشاگران ‌می‌کند و از شرمندگی عباسِ(ع) واقعی یاد ‌می‌کند. رجز‌خوانی عباس شروع ‌می‌شود. ریتم خواندن او هم مثل سایر امام خوان‌ها با نظم مکالمه هم‌خوان نیست. شمر از وجنات عباس(ع) ‌می‌گوید. این هم روشی برای خودستایی است. بزرگ وانمود کردن دشمن، تا غلبه بر او را با شکوه‌تر جلوه دهند.
زنی بچه‌اش را روی دست‌گرفته و روی سبزه‌های زیبای پای تیر برق ‌می‌شاشاند. بازیگر نقش عباس، شمر و لشگریانش را گله‌های روباه ‌می‌خواند و نی‌نوای علیزاده چون رودی سررفته، سوار بر امواج باد، همه‌ی کوچه‌های محله را در خود غرق ‌می‌کند. سرداری از لشگر شمر ‌می‌گوید: "چرا ترس؟ مشتی خاکِ هر کدام از ما برای دفن عباس(ع) کفایت ‌می‌کند." او خود را "مارید" ‌می‌خواند.
صدای ولوله‌ی لشگریان در نی‌نوای حزن‌آور ِعلیزاده گم ‌می‌شود و در پایان، عباس(ع) سر "مارید" را برای حسین(ع) ‌می‌بَرد. شمر و عمر‌سعد با همه‌ی لشگریان بر عباس(ع) ‌می‌تازند. صدای جاری شدنِ آب، از بلندگوها پخش ‌می‌شود. عباس(ع) کنار فرات با آب سخن ‌می‌گوید. و این‌که وقتی همه در خیمه‌ها تشنه‌اند، نمی‌تواند آن را بنوشد.
مجری باز ‌می‌گوید: "التماس دعا دارند. حاجت دارند. از شهرهای مختلف تماس گرفته‌اند." و از مردم ‌می‌خواهد سه بار یا اباالفضل(ع) و سه بار هم یا حسین(ع) بگویند.
لشگریان شمر، مَشک آبِ عباس(ع) را ‌می‌اندازند و جنگی در‌‌می‌گیرد آن‌سرش ناپیدا. شمر ‌می‌آید و مردم را متوجه شرایط ناگوار حسین(ع) ‌می‌کند و خودش هم گریه‌اش‌ ‌می‌گیرد.
حسین(ع) بالای سر عباس(ع) ‌می‌آید و از درد زخم‌های خودش ‌می‌گوید. این‌جا نکته‌ی شاعرانه‌ای دارد. زخم‌های عباس(ع) انگار بر تن حسین(ع) وارد شده و حسین(ع) از زخم‌های عباس(ع) دردش گرفته.
عباس(ع) دست ندارد و بی‌دست به صف لشگریان ‌می‌زند. شمر ‌می‌گوید: "امروز عیسی، محمد(ص) و همه‌ی عرش‌نشینان را با کتاب‌های مقدس‌شان روی زمین ‌می‌آوَرد." حالا حسین(ع) با زینب(س) از پایانِ‌کارِ عباس(ع) ‌می‌گوید و این‌که دیگر نای ایستادن ندارد.
عباس(ع) ‌می‌افتد و گُرزی بر سرِ او کارش را تمام ‌می‌کند. او از حسین(ع) ‌می‌خواهد خیمه‌ها را ول کند و سراغش بیاید. ‌می‌گوید دستانش را داده ‌اما عَلَم را هنوز با خود دارد تا نشان دهد علمدار قابلی است.
زینب(س) و طفلان بر سر و صورت‌هایشان ‌می‌زنند. پدرم ‌می‌آید. از بس سر‌پا ایستاده ‌یک‌وری راه ‌می‌رود. ‌می‌گویم او زحمتش را کشیده و حالا بایدکارها را به جوان‌ترها بسپارد و استراحت‌کند. سکوت ‌می‌کند و به‌سمت خانه راه ‌می‌افتد و از این‌که لازم نشده چیزی را که عذابش ‌می‌دهد، توضیح دهد، از پشتِ سر راضی به‌نظر ‌می‌رسد.
"یارالی سان وفالی سان ای، توشوب بلالره باشیم هی، وفالی قارداشیم هی."
این را زینب(س) سر نعش عباس(ع) ‌می‌خواند.
مجری برای کسانی که مریض و سرباز و مسافر دارند، دعا ‌می‌کند و برای آن‌ها که از شهرهای مختلف التماس دعا داشته‌اند. حالا شمر ‌می‌آید و از مناقب و مقام معنوی‌ حسین(ع) می‌گوید و خطاب به او اضافه می‌کند: "حسین چرا بیعت نکردی؟ چرا نگذاشتی هر کسی سر خانه و زندگی‌اش باشد؟" بعد نام تک تک یارانِ شهیدِ امام را بر ‌می‌شمارد و ‌می‌گوید: "این‌ها کجان؟" و با گریه از حسین(ع) ‌می‌خواهد‌که به میدان جنگ بیاید. این‌جاست که حسین(ع) ‌می‌گوید: "آیا کسی هست مرا یاری کند؟" یادآور جمله‌ی معروف مسیح بر صلیب: "خدایا چرا مرا به خود وانهادی؟" حسین(ع) اما این را نمی‌گوید.
طفلان مسلم به میدان ‌می‌روند. هوا سرد شده. زن‌ها به سمت آفتاب کم رمق عصر پائیز برگشته‌اند تا گرم‌شان شود. حالا حسین(ع) است و اصغرش، و آهنگ همان صحنه‌ی سریال مختار.
نقش اصغر هم جالب است و به طفلانی ‌می‌رسد که تازه به دنیا آمده‌اند و مادران شان نذر دارند. گاهی سرش دعوا ‌می‌شود و گاهی هم به سختی برای آن طفلی‌گیر ‌می‌آورند.
عمر‌سعد ‌می‌گوید: "وقت گذشت. امروز تکلیف باید روشن شود و همه‌ی کارها به انتها برسد." و حسین(ع) را دعوت به جنگ ‌می‌کند.
در شبیه‌خوانی دیگری که تمام شده، صدای اذان ظهر ‌می‌آید. اینجا هم حسین(ع) کشته ‌می‌شود و بقیه را به اسیری ‌می‌برند. در مسیر کربلا تا شام قبرهایی است متعلق به همین اُسرا. هرجا کسی مُرده همان‌جا دفنش کرده‌اند و زنده‌ها به شام و حضور یزید رسیده‌اند و باقی ماجرا.
حسین(ع)، خونین بر خاک، از نَسَب و فضایلش ‌می‌گوید. شمر هم ‌از این‌که در قرآن چیزی در این باره نخوانده‌است.
چهارشنبه، 21 مهر 1395، روز عاشورا
[1] . مکالمه، دفتری عمودی، کشیده‌ و دست‌ساز است که دیالوگ‌ها در آن‌ با زوایه‌ی تقریباً پانزده درجه نسبت به خط افقی کاغذهای تحریر و رو به بالا نوشته ‌می‌شود.


سوالات متداول

چرا "امروز، عاشورا" اهمیت دارد؟

این موضوع به دلیل اطلاعات و کاربردهای مرتبط، مورد توجه کاربران قرار گرفته است.

مهم‌ترین نکات درباره حسینع چیست؟

جزئیات مهم و نکات قابل توجه درباره حسینع در متن مقاله بررسی شده است.

آخرین اطلاعات درباره میگوید چیست؟

جدیدترین اطلاعات و تغییرات مربوط به میگوید در این گزارش ارائه شده است.

برچسب: نویسنده: پرهام عباسیان تاريخ: جمعه 16 مرداد 1405 ساعت: 21:10

صفحه بندی