بخش اول:
تا صبح میخواستم منحنی واگذاری سگِ مادرم را به عمهام که ساکن روستا بود، رسم کنم. میدانستم منحنیِ درجه دو است. اما نمیدانم چرا درآغاز آن را خطی تصور میکردم که با زاویهی 45 درجه از مبدأ مختصات شروع شده بود و ظاهراً با دور شدن سگ، علاقهاَش به مادرم کمتر میشد. اما غیر از اینکه منحنیِ درجه دو خطی نیست، چند اشکال اساسی دیگر هم وجود داشت. اینکه منحنی، نشانگر تغییرات علاقه باشد یا تغییرات هزینههای نگهداری سگ. هزینه کاملا قابل محاسبه است. اما علاقهی سگ به صاحبش به این زودیها کم نمیشود و شاید هیچ وقت از بین نمیرود. پس نشان دادن علاقهی سگ به آدم در تابعی زمانی کار راحتی نیست و چه بسا با فاصلهگرفتن سگ از صاحبش، شدت علاقه و کشش درونی او به صاحبش حتی بیشتر شود. موضوعی که رسم نمودار را مشکل میکند. اشکال دیگر اینکه در منحنیهای ربع اول، اصولاً با زیاد شدن مؤلفهای، مؤلفهی دیگر هم زیاد میشود و بهنظر میآید، چنین نموداری را باید در ربع سوم که واحدها منفیاند کشید، تا عکس چیزی که در ربع اول اتفاق میافتد، پیش بیاید و با زیاد شدن فاصلهی منفی، علاقهی سگ در بعد منفی کمتر بشود و این به معنی زیاد شدن علاقه باشد.
اشکال مهم دیگری هم بود. منحنیهای مربوط به علاقه، در لحظهی مورد بحث (رفتن سگی از پیش صاحبش) نمیتوانند از مبدأ مختصات شروع شوند. چرا که میزان علاقه در آن موقع صفر نیست. این را البته هرکسی که با ریاضیات آشنا باشد میفهمد و شروع نمودار از مبدأ، تنها در ذهنِ من وجود داشت. مثل تصور تابع خطی برای معادلهای که میباید درجه 2 باشد. اما چرا درجه 2. چون اولاً نزدیکیهای صبح، تابع سهمی شکلی به ذهنم آمد که میتوانست رابطهی دوری سگ و تغییرات علاقهاش را بهتر نشان دهد و ثانیاً برای سادگی موضوع، در ربع اول محور مختصات قابل توضیح باشد. به اینصورت، تابع سهمی در حالتی که گودی آن رو به بالاست، نشان میدهد که علاقهی سگ در آغاز بیشترین مقدار را دارد و با دور شدن از صاحبش، کمتر میشود. اما بعد از یک لحظهی خاص که برگشت منحنی اتفاق میافتد، سگ دچار حرمان و حسرتی نسبت به صاحبش میشودکه قابل توضیح و پذیرفتنی است. مثل ماجراییکه برای "سگ ولگرد" هدایت اتفاق میافتاد و نامهربانی اطرافیان و غم غربت، کشش او را به صاحبش شدت میبخشید و در این اوجگیری علاقه، البته تداعی خاطرات پیشین که در سگها مکانیسم خاصی دارد، میتواند بسیار مؤثر باشد.
بعد از تغییر جهت منحنی، طبیعی است که با گذر زمان، علاقهی سگ به صاحبش تا حد علاقهی اولیه (به لحاظ کمی) و به زعمِ من، بیشتر از آن، از منظر کیفی افزایش یابد. چرا که دوری از کسی که به او علاقه دارید، سوز و عمق بیشتری به دوست داشتن میبخشد. توضیح یک نکته در این میان خالی از فایده نیست. اینکه احتمال دارد این کشش را برای صاحب سگ نیز تصور نمود. ممکن است با این احتمال موافق نباشید و من از این بابت به شما حق میدهم و به ادامهی ماجرا بر میگردم.
تابع سهمی، با گودی رو به بالا، برای توضیحِ تغییرات هزینهی نگهداری سگ در قیاس با فاصلهی او از ما هم، کاربردی به نظر میرسد. تنها شرطش این استکه نیمهی اول منحنی را هزینهی مادی و نیمهی دوم آن را هزینههای معنویِ و تبعات روحی و عاطفی ناشی از دوری سگ تصورکنیم.
حال اگر گودی سهمی رو به پائین باشد و منحنی، به شکل کلهقند یا قوس طاقکسری در ربع اول محور مختصات قرار گیرد، دوری سگ را چگونه میشود تبیینکرد؟ گرچه در آغاز کمی دشوار مینماید. اما بهنظرم اینشکل از منحنی هم، مزایای خاصی دارد که به تفسیر ما عمق بیشتری میدهد. تصور کنید سگی با علاقهی مشخصی به صاحبش، کنار او زندگی میکند. از لحظهی معلوم شدن امکان دوری سگ از صاحبش، علاقهی سگ به او فزونی میگیرد و تا زمان جدایی به اوج خود در قلهی کلهقند میرسد. این نیمهی منحنی با تفسیری که آمد برای توضیح علاقهی بین دو آدم هم، میتواند قابل استفاده باشد. وقتی به بالای کلهقند میرسیم و دوری اتفاق میافتد، علاقهی طرفین رو به کاستی میگذارد. این امری پذیرفتنی است و با پدیدهی خستگی، تسلیم و جاری شدن در فولاد شباهتی قابل تأمل دارد. اینکه در لحظهی گسیختگی (و در اینجا باور سگ به دوری و کندن از صاحبش)، مقاومت مواد دچار اُفت میشود و مسیری عکس را طی میکند. موضوع دردناک توضیح لحظهی نااُمیدی سگ است که در نقطهی اوج کششِ او به صاحبش اتفاق میافتد. نظیر حسیکه در لحظهی وقوف بر مرگ، علیرغم تقلاهای جانکاه برای زنده ماندن، به مُردهها دست میدهد.
بهنظر میآید این شکل از سهمی، تفسیرهای پذیرفتنی و اثرگذارتری داشته باشد. برای توضیح تغییرات هزینه نیز، باید پذیرفت که در لحظهی نااُمیدی سگ، در قلهی منحنی، بیشترین هزینه متوجه صاحب آن میشود. هزینهای که میتواند مادی و یا معنوی باشد که در هر صورت چندان نیازمند تبیین نیست. این منحنی ظاهراً یک ایراد دارد و آن واقعیتهای تجربی است که از رفتار سگها در منابع مختلف گزارش شده. اینکه علیرغم نااُمیدی و دوری، سگها صاحبان خود را از یاد نمیبرند و علاقهشان ظاهراً بیپایان است. البته این علاقه تا حد اولیهی آن، و شروع زمزمهی جدایی، از طریق منحنی قابل توضیح است.
مادرم ناراحت است. دلیلش هم این است که وقتی عمهاَم سگ را به ده برده، عروسهایش اصلاً متوجه آن نشدهاند و فکر کردهاند، عمهاَم سگ را از جایی نزدیک ده و یا یکی از آبادیهای سر راهی آورده و همین موضوع مادرم را غصهدارکرده و به این نتیجه رسانده که این بخشش او به اندوهِ سگ بیچاره از دوری، نمیارزیده. البته نباید دادن سگ به عمهاَم را بخشش به حساب آورد. مادرم از آن رو سگ را به عمهام داد که میخواست از شر آن راحت شود. در غیر اینصورت، عمهاَم آخرین کسی بود که سگ به او تعلق میگرفت.
من وقتی درگیر منحنی علاقهی سگ به مادرم بودم، او داشت گریه میکرد و گونهها و چشمهایش چنان خیس و قرمز بود که جرأت نکردم بپرسم هنوز به سگش علاقه دارد یانه. و وقتی علاقهی مادرم را به سگ فرض درستی بدانیم، طبیعی است که بهنظرِ مادرم، سگ هم به طریق اولی هنوز دلش برای او بتپد. حالا میماند برگرداندن سگ از روستا. راستش را بخواهید به رغم گریههای مادرم، و خفتی که از بیتوجهی عروسهای عمهام به سگ اهدائی متوجه او شده، هنوز تردید دارم که واقعاً مادرم بخواهد سگش را پس بگیرد. وقتی مادرم چیزی را به عمهام بدهد، یعنی بهاندازهای از آن چیز متنفر بوده که بیتوجهی عروسها به آن، به تنهایی نمیتواند برای پسگرفتنش کافی باشد. مادرم حتماً دو گزینه در ذهنش بوده: اینکه یا به هر طریقی (غیر از توسل به عمهام) خودش را از دست سگ خلاص کند (و حتی از سر خیرخواهی به مرگش و روشهای کمدرد در اینخصوص هم فکر کرده) و یا آن را به عمهام بدهد و منتی هم سر او بگذارد. مطمئنم که اگر عمهام سگ را قبول نمیکرد، سرنوشت هولناکی در انتظار سگ بود. بنابراین هرجور فکرش را بکنید، پیگیری سرنوشت سگ و یا برگرداندنش از روستا، نه به نفع سگ بود و نه به صلاح مادرم. حالا میماند دلایل سرخی و خیسی گونهها و چشمهای مادرم.
اول خواستم دلایل این خیسی و سرخی را با منحنیهای علاقهی سگ به صاحبش و اینکه این کشش میتواند دوطرفه باشد، برای مادرم توضیح دهم. یادم میآید، زمانی هم که سگ را میبردند مادرم چنان میگریست که انگار به رغم میل باطنی او و به زور دارند سگ را از او جدا میکنند. یا حسی شبیه این که مجبور است برای سلامتی مثلاً بچهاشکه قرار است برای مداوا در بیمارستان بستری شود، دوری او را تحمّل کند و در این غم، گذشتی مادرانه برای هدف مهمتری که سلامتی فرزندش بود، در کار است. به همین دلیل اگر احیاناً از بردن سگ برای کاهش اندوهِ مادرم، صرف نظر میکردند، او از موضع مادر دلسوزی که نگران بچهاش باشد، میگفت: "ببرید، ببرید" و زار زار گریه میکرد.
توضیح این لحظهی جدایی ظاهراً نشان میدهد که مادرم در آن موقع علاقهای به سگ نداشته است و من در کاربرد منحنیهای علاقهی سگ به صاحبش، در مورد علاقهی مادرم به سگ، دچار اشکال میشدم. حال اگر مادرم واقعاً به داشتن سگ رغبتی نداشته و تا حدودی از او متنفر بوده، چرا در آن لحظهی بخصوص به آن شدت گریه میکرده است و یا اصولاً چرا در زندگی سگی داشتهاست. اینجا بهنظر میرسد بین علاقهی مادرم به داشتن سگ و چگونگی دل کندن از او در قیاس با علاقهی سگ به مادرم، اختلاف فازی وجود داشته باشد.
موضوع ظاهراً ساده است. بازههای زمانی منحنیهای علاقهی بین مادرم و سگ، متفاوت بودهاند و در واقع ما با دو منحنی مجزا مواجه هستیم. بگذارید اینجا یک جمع بندی داشته باشیم. کسی شما را طبق یک منحنی دوست دارد و شما طبق یک منحنی دیگر از او خوشتان میآید. ممکن است عموماً تصورکنید منحنی مشترکی در این بین وجود دارد. اما مثال رابطهی عاطفی مادرم با سگش نشان میدهد که بهرغم شباهت این منحنیها، ممکن است در عمل انطباقی وجود نداشته باشد و زمان شروع، اوج و انتها، برای هریک متفاوت باشد.
بخش دوم:
برای اطلاع صحیح از وضعیت سگمان، به روستا رفتم. تهِ چشمان هر سگی که میدیدم، دنبال نشانی از یک آشنایی قدیمی میگشتم. سگها هم اغلب همین کار را میکردند و گاهی برای تداعی خاطرات و تمرکز بیشتر و یا تاراندن افکاری سمج، با دستی گوش خود را میخاراندند و بین من و بعضی از سگها، حسی از نسبتی ولو دور برقرار میشد و من در انبوهی از منحنیهای تغییرات علائق و کارکرد بینِ نسلی آنها غرق میشدم و نمیتوانستم تشخیص دهم با هریک از آن سگها در کجای کدام منحنی به سر میبرم. روی دیدن سگ خودمان را نداشتم و میدانستم به این سبب که او را به روستا فرستادهایم، یا دل خوشی از ما ندارد و یا اگر منحنی سهمی با گودی رو به بالا حقیقت داشته باشد، دلش به شدت برای ما تنگ شدهاست. با فرض هر دو حالت، مواجهه با سگ کار راحتی نبود و از اینکه عنقریب او را میدیدم حس خوبی نداشتم و آرزو میکردم حریف مادرم میشدم و هرگز سگ ما، سر از روستا و میان این سگها که شباهتی با او نداشتند، در نمیآورد.
اولین برخورد با سگ، برای من که پیشبینیهای حسی لازم را انجام دادهبودم، به اندازهی او غافلگیرکننده نبود. سگ در حالِ خوشی و جستوخیز، چشمانش به من افتاد و شرمسار از شادی، به آرامی در خود جمع شد، تا نشان دهد چندان حال مساعدی ندارد. من هم بهخاطر وسعت قلب او که توانسته بود با این موضوع کنار بیاید و حتی بتواند خوشحال باشد، بسیار متأثر شدم و بابت از دست دادن چنین موجود فهمیده و بزرگواری افسوس خوردم.
عمهاَم وقتی فهمید بیمحلی عروسهایش به سگ، مادرم را ناراحت کرده، گفت: "سگ را جز من و خواهرم، که با لجبازیهای مادرم، بهجای خوشبختی با پسرعمهاَم در روستا، با پسرخالهاَم در کانادا بدبخت شده، به سایر برادرزادههایش ترجیح میدهد." و اینکه مادرم اگر واقعاً دلش سگ میخواهد، میتواند یکی از این ابلقهای گوشهی حیاط را، که سگ ما در مقابلشان، عظمت "بِل" در کارتون "بِل و سباستین" را داشت، برای خودش ببرد. با پیشنهاد عجیب عمهاَم، علاقمند شدم در کنار منحنی علاقهی سگها به صاحبانشان، روی تابعی با دو ریشهی غیر قابل قبول، برای تفسیر علاقهی عمهها به برادرزادهها هم کارکنم.
عمهاَم میگفت، سگِ ما تازه دارد معنی زندگی را میفهمد و او حاضر نیست آن را به کسی بدهد. بزرگمَنِشی سگ، عمهاَم را هم به اشتباه انداخته بود و او هم تصور میکرد، واقعاً دارد به سگ خوش میگذرد. تقصیری هم نداشت. عمهاَم با همه تجربهاَش در سگداری، از منحنیهای علاقهی سگ به صاحبش، بیاطلاع بود و امیدی هم نداشتم بتوانم در این باره با او صحبت کنم.
بعد از چند چای که راهی غیر از خوردنشان نبود، عمهاَم خیاری را بین تمام اهالی خانه قسمت کرد و نشان داد که سیر کردن چهارهزار و هفتصد نفر با نُه ماهی و نُه قرص نان، چندان هم معجزهی درخوری نبوده است. چرا که به تصور او، ما نیز به اندازهی کافی خیار خورده بودیم و برای اطمینان، پوستش را هم که دلیلِ در آغازْکندنِ آن برای کسی روشن نشد، میان ما تقسیم نمود.
توان این را نداشتم که در روستا بمانم و با حس غربت و پرتاُفتادگی تلختر از هبوط، مدام چایی بخورم و عروسهای عمهاَم بهجای اینکه قاشق و چنگال را کنار دستاَم بگذارند، آنها را پرت کنند و عمهاَم هی از مُردههایش بگوید و من برای آنها طلب مغفرت کنم و او هی نشان دهد که متوجه این همدردی است و شبها فقط گاهی آبگوشت نخورم و حرفهای عمهاَم در بارهی مادرم را که تمامی نداشت و اتهام ابدیاش به او در ماجرای ازدواج خواهرم با خواهرزادهاش، یعنی پسرخالهام، تحمل کنم و از همه بدتر در مورد سگمان که با نجابت منتظر اقدامی از سوی من بود، هیچ کاری نکنم.
راضیکردن مادرم برای بازگرداندن سگ کار ناممکنی بود. گزینهی دیگری هم نبود که من از عهدهاَش برآیم و خیالم از بابت سگ راحت شود. در خصوص سگ هم مثل سالها قبلکه در بارهی نجات زنهای فامیل از دست شوهران قدرنشناسی که با آنها بد تا میکنند، به بنبست رسیدهبودم و مدینهی فاضلهای نبود که سگمان را به آنجا ببرم. از طرفی در زندگی وظایف دیگری جز احقاق حقوق سگها داشتم که کمترینشان راضی نگهداشتن آدمهای بیشماری بود که برای درآوردن لقمهای نان، لازم بود ایدههای خلاقانهای در دستشویی، موقع پارک ماشین، توی آسانسور، وقت غذا خوردن و یا در فاصلهی گوش دادن به حرفهای آنها، به ذهنم برسد و با نظر موافقشان، باقی وقتم را صرف عملیاتیکردن ایدههای مندرآوردی نمایم.
جلب رضایت عمهاَم برای دل کندن از سگ، که هرگز سادهتر از گزینههای دیگر نبود، تنها چیزی بود که به آن فکر نمیکردم. به هرحال برای برادرزادهها راحتتر از تحمّل اندوه عمهها کار دیگری در دنیا وجود ندارد و اگر راهی برای بردن سگ از روستا پیدا میشد، راضیکردن عمه را به بعد از اتمام کارها موکول میکردم.
وقتی پاپ حاضر بود برای صلح جهانی نه تنها با "صدام" که با خودِ شیطان مذاکره کند، چرا من به این سادگیها از خیر مذاکره با مادرم در بارهی سگمان بگذرم. بالاخره سگ ما بیشتر از همه سگ مادرم به حساب میآمد و با او بیشترین رابطهی عاطفی را داشت. مادرم گرچه خودش سگ را نزائیده بود، اما او را مثل یکی از ماها از بچهگی بزرگ کردهبود و نمیتوانست هیچ حسی به او نداشته باشد. بخصوص اگر میشد با توضیح منحنی علاقهی سگها به صاحبانشان، در حالتی که گودی سهمیرو به بالا بود، و کمک گرفتن از ماجرای غمانگیز "سگ ولگرد" هدایت و اغراق در نامهربانیهای اطرافیان و بخصوص عروسهای عمهاَم با سگمان در روستا و ماجرای تقسیم خیاری که معجزهی ناگفتهی عمهاَم بود، ترحم مادرم را جلب کنم.
موضوع امیدوار کنندهی دیگر برای همراه کردنِ مادرم، تأکید بر نجابت و وسعت قلب سگ در اولین مواجههی من با او در روستا میتوانست باشد که حتماً این وارستگی اخلاقی حاصل مصاحبت سگ با مادرم بودهاست و احتمالاً دور از انصاف و منیت مادرم بود که چنین موهبتی را نادیده بگیرد.
میدانستم سگ فیل نیست و برای بردنش به شهر لازم نبود به چیزی غیر از یک سواری معمولی فکر کنم. از خانه که بیرون میآیم سگ دنبالم راه میافتد و وسط راه با دیدن عمهاَم، با شرمی محسوس گامهایش سست میشود و بین من و او مستأصل میماند. با این درجه از کمال و ادبِ سگ، قلبم فشرده و طبق معمول موهای تنم سیخ میشود و مثل همیشه افسوس میخورم که چرا آینهای نیست تا دقیقاً ببینم موقع سیخ شدن موهایم چهشکلی میشوم.
عمهاَم به سگهای ابلق گوشهی حیاط اشاره میکند و میگوید: "مادرت..." و من با حالتی شبیه "آل پاچینو" در یکی از قسمتهای "پدرخوانده" با حرکت دراماتیکِ دستم که در غربت روستا، دریغ دیدهنشدنش عذابم میدهد، مانع ادامهی حرفهای او میشوم. این حرکت دست، بیگفتن کلامی، اعتماد بهنفس عجیبی برای مذاکره و مجاب کردن مادرم به من میدهد و با حسی از شوریدن بر یک تبانی زنانه علیهی سگی شریف با مادرم تماس میگیرم و بی هیچ مقدمهای میگویم: "مامان، من سگ مونو میآرم." مادرم میگوید: "بهرام!؟..." و من عجیب دلم میخواهد بگویم "کوفت". اما میگویم: "مامان!..." و او نااُمیدانه و احتمالاً بهجای "زهرمار، پدرسگ"، میگوید: "باشه..." و از ترسِ کمآوردن، گوشی را قطع میکنم و از اُبهتی که بهکار بردهام دوباره موهای تنم سیخ میشود و بویی شبیه سوختن که دارد دماغم را پُر میکند، با تصور استیصال سگ بین من و عمهام، چون گازِ نوشابههای قدیمی از چشمانم بیرون میزند. دنیا پشت پردهی اشکهای شکوهمندم به زیبایی میلغزد و با یاد جملهی پُرطنین و ابلهانهی "خُنَک بنوشید"، سراغ سگ میروم تا در بارهی منحنیهای علائق فیمابین و تفسیرهای آن، با او صحبت کنم.
18/09/95
برچسب:
نویسنده: پرهام عباسیان