خرید بک لینک

به ع.آقایینژاد

خواب حمامی را دیدهبود که شباهتی به حمامهای زمان کودکیاش نداشت و نمیتوانست خودش را با پدر و برادرانش، بخصوص برادر بزرگتر از خودش، که همیشه باهم حمام میرفتند، در آن تصور کند. سالها بعد، فضای اصلی بیسقف حمامِ خوابش را در یکی از حیاط خلوتهای پر از سنگ قبرهای قدیمیگورستان امامزاده عبداللهِ شهر ری بازشناخت. خانهای همجوار گورستان، که مورد هجوم قبرها قرارگرفته و از هشتی ورودی، اتاقکهای کناری و دالان و دهلیزها گرفته تا حیاطی با چند کاج خشکیده بر مزار خویش، و خانهی دو طبقهی آجری بیرمقی در انتهای آن که حالا از سنگ قبرهای تنگ همِ صیقلخورده از سایش باد و شکسته از سرد و گرم هوا و ضربهی پای گذرندگان، پر شدهاست.

وارد کوچهی اصلی منتهی به امامزاده که شد با صدای سنگ قبر تراشهای دوطرف، حس تکاندهندهی وداع ناگزیر با زندگی به سراغش آمد و این روند ممتد تباهی تن، که گاهی از شدت کندی، متوجه آن نمیشویم، و حتی ممکن است در قیاس با مرگهای ناگهانی و نابههنگام، پذیرفتنیتر هم باشد، وجودش را از یأس انباشت.

در کنار گوشهنشینانی که در اماکن مذهبی، سعی میکنند با تألمهای روحیِ گاهی خودانگیخته، گریهشان را درآورند تا راه رستگاری را بهاجمال طیکنند و قبل از شروع فوتبال و یا سریالهای تلویزیونی محبوبشان وجدان خود را از حیث آمرزش راحتکنند، کم نیستند کسانی که با نشستن، لم دادن و خستگیدرکردن و چرتزدن در شبستانهایی که تابستانها خنک و زمستانها گرماند، از آخرین لذتهای مطلقاً رایگان و غیرقابل وصف روی زمین بهرهمند میشوند.

او دیر متوجه اینموضوع شد و خیلی دیرتر بهصرافت تجربهی آن افتاد. هرلحظه منتظر خادمی، کسی بود بیاید و بابت لمدادن زیادی و درازکردن خارج از حد پا، به او تذکر دهد و ترس تاریخی ناشی از درک سعادت را در او تحریک کند. کسی نیامد و بیم تعبیرنشدهاش، مثل خوابهای آشفتهای که برخاستن از آن لذت مضاعفی تولید میکند، این بخش از خوشیاش را عقیم گذاشت.

شب بود. با آوای جمعیِ لاالهالاالله آرام و محزونی که از کوچهی تاریک پشتی ساختمانهای بلندمرتبهی مجتمع مسکونی، سوار بر همهمهی مداوم بزرگراه، تا طبقهی پنجم بالا میآمد، از خواب بیدار شد. از پنجرهی دو لنگهی عمود برهمیکه درست در کنج اتاق خواب بود و از پشت لایهی غلیظ دود و غبار شیشههای همیشه بستهی آن که هیچگاه امکان تمیزکردنشان از بیرون نبود و در طول روز کثیفی آنها بیشتر هم به چشم میآمد، به کوچهیپایین خیرهشد. چندنفر کنار آمبولانس لاالهالااللهگویان، نعشی را بالا میبردند و پائین میآوردند.

دختری ضجهمیزد و میگفت: "بابا...بابا...، چهغریبانه مُردی، بابا...بابا...".
آمبولانس راهافتاد و از کوچه بالا رفت و چشمان او نیز همراه با آمبولانس، آرام اوجگرفت و قبل از آنکه (آمبولانس) به بزرگراه بپیچد و در انتهای کوچه ناپدید شود، سوی نگاه او که حالا موازی سطح زمین بود، در فاصلهی باریکهراهِ حایل منتهی به حیاط پشتی، متوجه پنجرهای روشن در کنج طبقه پنجم ساختمان همجوار شد.

در تنها پنجرهی روشن آنشب، زنی سرپا روبروی آینه، مشغول آرایش بود. اندکی خمشدن زن برای بهتر دیدن سایهی چشم و رژ لبها در آینهی ظاهراً قدی، با حرکات ظریف و حسابشدهی دستان او که باعجله بین لبها، پلکها و موهای سرش جابهجا میشد، به این تابلوی درخشان و خیالانگیز، حالتی طبیعی و باورپذیر دادهبود.

تصویر روشن و هوسانگیز زن در آن سیاهی مرگاندود شب، نفسِ او را مانند نوجوانان تازهبالغِ گرفتارِ در نخستین تلاطمهای مقاومتناپذیر تن، بندآورد و قورتدادن بیصدای بزاق خشکش را نیازمند تقلای جانکاه نمود. درجا، خشکشزد و از گوشهی پرده که با دو دست و با احتیاط آن را چون روزنی بههم برآورده بود، تا حد مژهها به شیشه چسبید و اندازهی پلکزدن نیز یارای خویشتنداری نداشت.

چراغ پنجرهی روبهرویی خاموش شد و قبل از اینکه پلکهای خستهی او روی چشمان سوزانش بلغزد، شهر در تاریکی فرو رفت و پیش از خوکردنِ چشمانش به تاریکی غلیظ و در خود فروبرندهی شب، آن پنجره دوباره روشن شد و زن با مانتویی که دگمههای جلواش باز بود، روبهروی آینهی قدی اتاقش آمد و در حالیکه شال را روی سرش مرتب میکرد، لبان بههم برآمدهاش را با خیسی دهانش ترکرد و این تری را با موجی در تمام لبانش دواند و وقتی از رنگ و درخشش آنها مطمئن شد، باسرعت چراغ را خاموشکرد.

دیگر پنجرهای روشن نبود. کمی طول کشید تا متوجه پایین و جایی از کوچه شود که چند دقیقه پیش، آمبولانس آنجا ایستادهبود و دختری ضجه میزد. کوچه خلوت و تاریک بود و صدای زوزهی دلتنگیآور باد در آن میپیچید. تا آنلحظه، هرگز به این فکر نکردهبود، اگر بمیرد، کجا قرار است دفنش کنند. البته اینموضوع اغلب پس ذهنش بود، اما نه همیشه. وقتهایی هم که این فکر جدیتر به ذهنش هجوم میآورد، از اندیشیدن به آن طفره میرفت و جواب را، گرچه میدانست مرگ تنها چیز قطعی است، به زمانی که هرگز به این زودیها قرار نبود بیاید، موکول میکرد.

به این شهر بزرگ تعلقی حس نمیکرد. از طرفی نمیتوانست زنش را برای اقامت در شهر کوچکتری که دوست داشت، مجاب کند. هرچند در عمق وجودش، علاقهی ویژهای هم به آن شهر نداشت. یاد زمزمههای لاالهالاالله و تصور اینکه هرلحظه ممکن بود مرگ مقدرش فرار رسد، تنش را لرزاند و حس کرد که وحشت از مرگ چه بهراحتی میتواند علت تمام دیوانگیهای آدمیان باشد. حتی ایدههای عجیبی از این دست؛ که بشر از ترس مرگ و اشتیاق سیریناپذیرش به زندگی، دست به ابداع مفهوم خداوند و عوالم سه گانهی دوزخ، برزخ و بهشت زدهاست، در آن لحظهیِ بخصوص، بهنظرش پذیرفتنی آمد و از اینکه آدمها هم، مثل تخممرغ و مربا و ماست و چیزهای دیگر تاریخ انقضاء، آنهم قطعی دارند، یکه خورد و غصهاش گرفت.

دختری که دیشب ناله میکرد و میگفت: "بابا چه غریبانه مردی"، صبح از خانه بیرون آمد. کسی متوجه غم بزرگش نبود و همهمهی کلانشهر، چون مدی آرام و سنگین داشت یاد پدر را چون آثار بازی کودکان بر سواحل ماسهای نرم، میشست و با خود میبرد. او هم که دیشب با شنیدن نوای لاالهالاالله از پشت شیشهی پنجرهی کنج اتاق خواب، یاد مرگ و اینکه قرار بود کجا دفن شود، و مباحث لاینحل فلسفی افتادهبود، با روشن شدن هوا، به یکباره در خود نیروی شگفتانگیزی برای زندگی حس میکرد.

مبهوت از اینکه چرا تابهحال، بعضی چیزها بهنظرش دست نیافتنی میآمدهاند، قبل از رسیدن به سر کوچه و پُرشدن چشمان پفآلودش از آفتاب درخشان صبحگاهی، برایش مسجل شد که همهی خواستههای بشری تنها گزینههایی برای انتخاباند و اگر چیزهایی پس ذهنش بوده که تحققشان را تصور نمیکرده، تنها به این دلیل بوده که تن به انتخاب آنها ندادهاست. در روشنای روز و تابش فرحزای خورشید، مرگاندیشی بازاری نداشت و یاد شبانهی عمیقاً اندوهبار مرگ، همراه با تاریکی شب از او دور شدهبود و حالا دیگر از تصور آن، احساس خاصی به او دست نمیداد و فقط تصویر رویایی و گناهآلود تنها پنجرهی روشن آنشب بود که به درخشش و گرمای ولرم خورشید، جلوهای بیهمتا میبخشید.

شهر سرشار از زندگی بود و مرگ در آن رونقی نداشت. مرگ را میشد از میان خبرهای گاهبهگاهی که از شهرستانها میآمد، سراغ گرفت. بیدلیل نبود، تنها وقتی یاد آشنا و فامیلهای شهرستانیاش میافتاد، متوجه نسبتِ ولو دورش، با مرگ میشد. با خود میگفت: "راستی، ما هم باید روزی برویم شهرستان و آنجا بمیریم". در چنین احوالی، تنها، تصور جدیگرفتهشدن وصیت مردگان بود که، حس خوشایندی ایجاد میکرد. بخش اصلی وصیتنامهی او شامل لیست داراییها و توضیحات مختصری در خصوص آنها بود. میخواست اضافه کند، این اموال که بعضیهاشان چندان نقد و در دسترس هم نبودند به زن و فرزندانش تعلق خواهدداشت. مخصوصاً میخواست تأکید کند، پسر بزرگش به این دلیل که نخستینبار به زندگی آنها زیبایی خیرهکنندهای بخشیدهبود، سهم بیشتر و قطعیتری در ارث داشتهباشد.

در جایی از وصیتنامه هم گفتهبود، اگر زنش ازدواج نکند، همهچیز در اختیار او خواهدبود و در صورت لزوم با نظر او تقسیم خواهدشد و در صورت ازدواج، چیزی برای او در نظر نگرفته، ترجیح دادهبود به جای سهیم شدن شوهر بعدی زنش، اموال تنها بین فرزندانش تقسیم شود. نابهجایی همهی این ملاحظات وقتی روشنتر میشد که متوجه شویم او مستأجر بود و از مال دنیا یک ماشین شاسیبلند چینی لیزینگی داشت و تنها به مدد شغل رسمیاش در دانشگاه، چندان نگران عقب افتادن قسطهای آن نبود.

شب شد و حس تاریکی بیرونِ پنجره، دوباره او را یاد مرگ انداخت. به اتاق خواب رفت تا از پنجرهی کنج آن به تنها پنجرهی روشن آنشب نگاهی بیندازد. حالا پردهی پنجرهی روبهرویی افتادهبود و دیگر چیزی دیدهنمیشد. خوابش نمیبرد. در طول شب نیز امید بیهوده به اینکه شاید آن پرده اندکی کنار رود، او را بارها پشت پنجرهی اتاق خواب کشاند و هر بار سعیکرد نگاهش را نظیر آنشب و چون وِردی آئینی از پایین تا سر کوچه، آرام بالا آورد و پنجرهی روبهرو، مثلاً ناخواسته و طبیعی در تراز چشمان او قرار گیرد و آن تصویر درخشان دوباره جان گیرد. اما تلاشهایش بیهوده بود و اتفاقی نیفتاد.

پاسی از شب گذشته، بهزحمت خوابش برد. خواب دید که مردهاست و زیرچشمی شاهد مراسم شستشو و بستهبندی خود برای تدفین است. حتی پول مردهشورها و کفنپیچها را هم خودش دادهبود. شدهبود دقیقاً صدودو هزار تومان. درازکش داخل وان عریض پرآبی بود و سطح آب را چون پردهای مماس روی دماغش حسمیکرد و با کمترین حرکتی دماغ و دهانش از آن بیرون میآمد و میتوانست نفسبکشد و با پلکهای نیمباز شاهد شستشوی آرام و لذتبخش خود باشد. وان پرآبِ محتوی او، از طبقهی همکف تا اول، به کندی با دستگاهی بالا آمدهبود. سرش باندپیچی شدهبود و نمیدانست چرا. کمی بعد، نعش او را از داخل وانی که آبش سرریز میشد بهآرامی روی میز فلزی بینهایت صافوصیقلیِ چون آینه که همباد لبه وان بود، سرانده بودند و با ملایمت زیاده از حد جفت پاهایش را از قوزک به پایین داخل چند لایه پنبهی نرم پیچیده و با تنظیفی به رنگ قهوهای کار را تمام کردهبودند.

پایپیچش راحت و شُل بود و همین شُلی، و نگرانی او از لیز خوردن و افتادنش، تنها چیزی بود که در آن لحظه فکرش را مشغول میکرد. کیفور بود و عجله داشت آخرین صورتحسابش را بیکم و کاست خودش بپردازد. شدهبود درست صدودو هزار تومان.

بیدار که شد، زندهبودنش و اینکه مرگش، تنها خوابی پریشان بوده، چندان خوشحالش نکرد. حتی تنش بهتمامی از کرختی مرگ رها نشدهبود. در آنلحظه حس مبهم و غیرقابل تفسیری داشت. با وجود علاقهی فراوان به رانندگی، فکر سفرهای نرفته، غصهدارش نکرد. بارها پای پیاده، همهجای شهر پرسه زدهبود. به شهرهای مختلف سفر کردهبود. کارِ نکردهای نبود که مرگ بتواند حسرت آن را به دلش بگذارد. نه آدمها و نه جاها هیچکدام چنگی به دل نمیزدند و زندگی با همهی جذابیتهایش و در مسالمتآمیزترین صورت آن، بیشباهت به جنگی پنهان نبود. بهعنوان استاد دانشگاه و مشاور توسعه محلی شهرتی بههم زدهبود و با ریش بلند جوگندمی و موهای تنک و مجعد سرش که وسطهای آن در شُرف تاسی بود، بیعرقچین و جامهی مقدس نیز برای کسوت خاخامی و یا ایفای نقش آنها در درامی تاریخی و یا مستندی کهندینی، کمنظیر بود.

خیلی آدابدان و بینهایت ساده و همیشه مترصد و منتظر دریافت تأیید و تحسین مخاطبانش بود و تا آن را جلب نمیکرد، دست از کار نمیکشید و اتفاقاً در اینکار نیز مهارت داشت و تلاشهای اندکش عموماً قرین توفیقات بزرگ بود. ادب و فوقالعاده محترم و در عین حال خودمانی بودنش و یا نمود صادقانهی آنها گاهی دیگران را معذب و سلام و احوالپرسی و ملاقات با او را دشوار میکرد. البته پیش میآمد گاهی بهرغم آرامش و تسامح عمیقش، بیریا و آرام پرخاش نماید و با کنایههای سنگین و بیملاحظه از خجالت طرف مقابلش درآید.

ماشین مشکیِ مدل بالایش، خیلی با منش او سازگار نبود. اما روکش صندلیهای آن، که متقالهای دستدوز با غلبهی رنگ قرمز بود، به شکل ظریفی، که انگار زنی خوشسلیقه، بالاپوشی روی دوشش انداخته باشد، در پشت صندلیها گرهزدهشدهبود و هماهنگی عجیبی با روحیات و علایق سنتی و به قول خودش ارزشهای پایدار مورد نظر او داشت.

با قد بلند، کلاه لبه گرد، لباس یکسر شیری رنگِ سفت مانند جین و در عینحال راحتش، در آن محلهی جنوب شهر و بین ساکنان محلی که اکثر آنها را به اسم میشناخت، بیشباهت به کاشفان بزرگ و فروتن سرزمینهای دوردست و شرقشناسان پیشتاز نبود. دور محله میچرخید. با همه ساده و در عین حال حکیمانه سخن میگفت و به اثر تحولی سخنانش در مخاطب امید و اعتماد خللناپذیری داشت. هرگوشهای در پی کشف حقایقی ولو مومیاییشده، بود. اراده و پشتکار، و ایمان مسیحوارش تصور آبادانی محله را چون کشف و احیای دنیاهای جدید، نوید میداد و آرامش جادهابریشمی اوضاع محلی و طبع او، همزمان، در طنینی تپنده، اوجی حماسی مییافت. روز قبل از جشن محله، که دومین دورهی آن به ابتکار او آمادهی برگزاری بود، به زنان محله که در حال پختن آش نذری بودند و ملاقهای بزرگ را برای همزدن آن و برآورده شدن آرزوهایشان، دستبهدست میگرداندند، سر زد. قرار بود زنان در جشن مردمی محله، آش توزیع کنند.

هوا بسیار گرم شدهبود. نظر ریشسفیدان و متولیان جشن محلی این بود که فردا خیلی زود و قبل از اینکه مردم از گرما هلاک شوند، سر و ته جشن را همبیاورند. ظهر تابستان بود و در هرم مواج و بالاروندهی هوا، قطرههای درشت و غلتان عرق را بیشازهمه، بر گردهاش حس میکرد. بعد از گشت مفصلی در محل، جاییکه با غرفههای چهارطرفش برای جشن فردا، بهصورت میدانگاهی در آمدهبود، دور هم جمع شدند و کارهای فردا را مرور کردند. خیس عرق بودند و گرما نفس کشیدن را برایشان مشکل کردهبود. همه راغب بودند هرچه زودتر آنجا را ترک کنند و بهجای خنکی پناه ببرند.

او فردا نوبت عمل جراحی داشت و نمیتوانست در دومین جشن محلی که آنهمه برایش وقت گذاشتهبود، حاضر باشد. ذهنش درگیر عمل جراحی و تصور جای خالی خود در جشن فردا بود که به خانه رسید و بیدرنگ سراغ یخچال رفت و سرپا، کنار ظرفشویی، قاچ بزرگی هندوانهی سرخ و سرد چون یخ را با لذت به دندان کشید و دور از چشم زنش که همیشه به او میگفت، خوردن آب بعد از میوه سبب مرگ پادشاهی در گذشتههای نهچندان دور شده، لیوان پرآب خنکی را که برای دندانهای سِرشده از سرمای هندوانه، ولرم مینمود، لاجرعه سرکشید و با بازدم عمیقش این سرخوشی سرخ و فرحبخش را تا تهِ ناپیدای وجودش که احتمالاً جایی حولوحوش معده بود، فروداد. کولر را روشن کرد و روی مبل روبهروی دریچه، روبه تلویزیون دراز کشید و احساس خوشبختیکرد. تلویزیون تصاویری از جشن مجسمهسازی در سوریه نشان میداد. زن جوانی با ابزارهای مخصوص، مشغول تراشیدن مجسمهی مدرنی بود. بهنظر او زیبایی آن زن بیحد و حصر بود و شایستهتر آن بود، مجسمهای از خود او میساختند و به زیبایی اثیریاش صورتی جاودانه میبخشیدند.

اینکه ممکن بود آخرین شبی باشد که جلوی باد خنک و مطبوع کولر دراز میکشد و غلت میزند و فردا و روزهای تا ابد را ممکن است تکوتنها در دل خاک گورستان رها شود، عذابش میداد. دورهی یکچهارم نهایی داشت شروع میشد و ممکن بود او بقیه بازیهای جام جهانی را نبیند و برای همیشه از دیدن جامهای جهانی بعدی محروم شود. واقعیتی که هرگز خوشایند نبود. یاد یکی از دوستانش افتاد که درست قبل از بازی با استرالیا و راهیابی ناباورانهی ایران به جام جهانی 1998 فرانسه که بزرگترین شادمانی ملی خیابانی را رقم زد، زیر ماشین رفت و از درک این خوشی عظیم محروم ماند. خود او بعد از تماشای بازی، با تعدادی از دوستانش سوار ماشین شدهبود و در خیابانهای مملو از جمعیت، ماشین و رانندههایی که اینبار، نگران راهبندانهای طولانی نبودند، شادی کردهبود و بعد هم رفتهبود سینما و فیلم "لیلا"یِ مهرجویی[1] را دیدهبود.

از قهرمانی فرانسه، علیرغم میلش، با کتاب "چنین گفت زرتشت[2]" که در شرطبندی بردهبود، خوشحال شدهبود و افسوس نبودِ مردی که میتوانست چیرهدستانه، عیش[3] آنشب فرانسویها را جاودانه کند، دلش را انباشتهبود.

از حالات روحی چند وقت اخیر خود در خواب و معمولاً اوایل آن به این جمعبندی غیرعادی و در عین حال کاربردی رسیدهبود: "وقتی در زدن شوت به سگی تیرهتر از تاریکی که در ظلمات شب به طرفتان میآید تردید میکنید، انباشته از بوی مرگ میشوید. زمانی هم که از وحشت عمیق شما، زنتان به تصور اینکه سوسکی دیده، جیغ میکشد، تردید نکنید که مردهاید". پیش میآمد که در خوابوبیداری، زندگیاش را به تحملناپذیری داستان بورخس[4] واری یابد که «کورتاسار[5]» روایتش کردهباشد. مانند دو محتضر از دو سوی دنیا، به فاصلهی زمانی بدویت بومیان قبایل آدمخوار و آدمهای شیک و بهشدت مدرن خیابانهای تبآلود برازیلیا که معلومنبود کدامیک خواب آندیگری است[6]. مدتی بود احساس میکرد پرتقالها طعم توت سفید میدهند و دستهایش شبیه پای مرغ داخل سوپِ پرلعاب، شدهاست. دقیقاً بههمان خوشمزگی.

اگر خواندن "داستانهای کوتاه آمریکای لاتین[7]" را شروع نکردهبود، میتوانست "مثل آب برای شکلات[8]" را آخرین کتاب زندگیاش بداند.

با اینکه قرار بود بخش زیاد هزینهها را بیمه بپردازد، بستری شدن در یک بیمارستان خصوصی و خیلی مجهز باعث عذاب وجدانش شدهبود. سهمی از هزینه که برعهدهی او بود، بهتنهایی چندینبرابر هزینهی جراحیاش در بعضی از بیمارستانهای دولتی بود. به پیشنهاد پزشک معالجی که میخواست عمل جراحی زیر نظر خودش انجام شود، به آن بیمارستان رفت. در اولین مراجعه و با بررسیهای اجمالی، دکتر از ضرورت عمل جراحی گفتهبود و او بیهیچ بحثی نظرش را پذیرفتهبود. همهچیز بهسرعت پیش رفت و او با رودربایستی همیشگی که داشت حتی نتوانست درخصوص مشکل اصلیاش، احتمال انجام ندادن عمل و یا امکان عقبانداختنش از دکتر سوال کند. دکتر هم که چندان اهل توضیح نبود، از تسلیم آنی او در مقابل پیشنهاد عمل جراحی استقبال کرد. چنین هم نبود که نخواهد برای اطمینان بیشتر سراغ دکترهای دیگر برود، اما انگار که کار از کار گذشته باشد، بیاراده پیش میرفت و تصور نمیکرد فرصتی برای اینکارها دست دهد.

صبح روز دوازدهم تیرماه 1389، در بیمارستان "آتیه"، خانم منشی پشت پیشخوان مدارک او را تحویل گرفت. آستین تاخوردهی مانتوی خانم منشی تا کمیپائینتر از آرنجاش میرسید و با مدل موی خانم "یولیا تیموشنکو[9]"، که بافتهی کمی ظریفتر و زیبایش، چون تاجی از گل، موهای صاف جلوی سر را که با فرقی از راست تا روی شقیقهها چسبیده بود، قاب میگرفت و اینهمه، مدیون دقت هنرمندانهای بود که خانم منشی در بستن مقنعه بهکار بردهبود. گونههای گلگون، ساعدهای خوشتراش و دستهای ظریفش با لاک ناخن سبزآبی تیرهی همرنگ چشمان سرزندهاش، از تمیزی برق میزد و بوی تن و تارهای گیسوی مشکیاش که هنوز از استحمام صبحگاهی، تر بود، هالهوار در برش میگرفت و رگههایی از عطر مقاومتناپذیر وجودش را در هوای اطراف میپراکند.

استاد غرق تماشا بود که خانم منشی سرش را بالا آورد و پرونده را از بریدگی نیمدایرهی شیشهی پیشخوان دستش داد و گفت ببرید فلان طبقه و فلان بخش. آرام و پابهپا از پیشخوان دور میشد که چشمش به عکس رنگی و بزرگی از "خسرو شکیبایی[10]" افتاد که تازه مردهبود و چون مرگ او باورپذیر نبود، اثر عکس در آنلحظه این بود که "مرگ همین نزدیکیهاست"، مرگی که تصور طنین صدای شکیبایی تا حدودی از تلخی آن میکاست و در آن بیمارستانِ بخصوص و پسِ ذهنش تا حدودی جذابش هم میکرد.

زندگی زیبا و برای دمی بعد دستنیافتنی مینمود. این موضوع که برنامهها، تصورات و قرارهای روشنی که با مرگهای نابههنگام امکان تحقق پیدا نمیکنند و معلوم نیست کجای این جهان لایتناهی جذب و یا سرگردان میشوند، ذهنش را مشغول کرد. تتمهی زندگی و حسرت خاطراتی که با پایانی قطعی و مقدر، چون خونمردگی، در آنی از زمانِ قبل از مرگ، به فشردهترین حالت ممکن در میآیند.

نگران زنش بود. نمیدانست با دوری از پسرش چگونه ممکن بود سرکند. دخترش هم کوچک بود و فقدان پدر میتوانست برایش فاجعهبار باشد. پائیزِ نیامده و اشتیاق دیدار دانشجویانش هم بود که همیشه بینشان کسی پیدا میشد که توجه او را بهگونهای ویژه جلب کند. جدا از این نگرانی های جدی، و در ناگزیریاش از مرگ، آن را چون رمانهای جادوکنندهی آمریکای لاتین، با همه فاجعهباریشان، جذاب مییافت.

او در آخرین خواب دم بیهوشی، به مادرش که حالا میفهمید چقدر دلتنگ او بوده، گفتهبود: "مامان، چرا همیشه خواب میبینم که مردهام" مادرش هم با گریهی بیصدا، آرام سر رو به تاسی او را روی سینهاش فشردهبود و موهایش را نوازشکنان، زیرلبی گفتهبود: "چقدر پیر شدی مامان. نگران نباش، عمرت طولانی میشه، قربونت برم".

خوابهای پریشان چند وقت اخیر استاد دانشگاه و مصلح محلی پر بیراه نبود و اینمرد محترمیکه با تردیدهای ناشکفته پا به اتاق عمل گذاشتهبود، زنده از آن بیروننیامد.

روز بعد، ماشین نقرهایرنگ حامل نعش او با آرم سازمان بهشت زهرا که در آن، دو پرندهی سیاه، با بالهای گشوده باتردید، میخواستند از هم دور شوند، در میان بهتِ زن و گریههای آرام پسر و دختر کوچکش راه افتاد و در سوی نگاه خیس آنها، لای ماشینها ناپدید شد. میتوانستند تا بهشت زهرا همراهیاش کنند و این وداع ابدی را بهمدد راهبندانهای طولانی تهران، تا حد امکان کش دهند. اما این کار را نکردند. حتی همسرش متوجه غلط املایی نه چندان فاحش یکی از نوشتههای مربوط به تشییع جنازه نشد. در حالیکه بعضیها آن را در مورد یک استاد دانشگاه، انگار که کار خود او بودهباشد، شرمآور میدانستند.

16/07/93



[1] . داریوش مهرجویی، کارگردان سینما (تاکنون- 1318)

[2] . اثر نیچه

[3] . اشاره به کتاب "عیش"، اثر آلبر کامو

[4] . خورخه لوئیس بورخس، نویسندهی آرژانتینی (1986- 1899)

[5] . خولیو کورتاسار، نویسندهی آرژانتینی (1984- 1914)

[6] . اشاره به داستان کوتاه "طاقباز در شب" از کورتاسار

[8] . اثر لورا اسکوئیول، نویسندهی مکزیکی (تاکنون- 1950)

[9] . سیاستمدار و بازرگان اوکراینی که یک بار در سال ۲۰۰۵ و بار دوم از ۲۰۰۷ تا ۲۰۱۰ نخست وزیر اوکراین بود. مدل موی او معروف است.

[10] . بازیگر سینما (1387- 1323)

برچسب: نویسنده: پرهام عباسیان تاريخ: چهارشنبه 28 تير 1396 ساعت: 15:00

صفحه بندی